۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

زندانیان سیاسی را آزاد کنید

کمترین وکوچکترین حق یک انسان آزادی بیان است. اگرشخص حتی ازاین کوچک وجزئی محروم باشد باچه امیدی میتواند به زندگی ادامه دهد؟ در جامعه‌ای که آزادی بیان نیست آزادی عمل هم نیست. هنگامیکه انسان مجاز به انجام هیچ کاری نباشد مخصوصا اگر او یک اندیشمند باشد مثلا یک معلم و یک دانشجو و یا یک خبرنگار و هراندیشمند دیگری که بنوبه خود میتواند برای جامعه کشوری که در آن زندگی میکند مفید باشد وجودش را ناامیدی فراخواهد گرفت. چیزی دردناکتر از این نخواهد بود که شخصی که دارای دانش بسیار باشد قابلیت استفاده از دانش خود را نداشته باشد. چنانچه اندیشمندان و متفکران از هر نوع فعالیت محروم باشند جامعه آن کشور روز بروز از هر نظر تنزل پیدا میکند وچنین جامعه ای در آینده در برابر خطر قطعی قرار خواهد گرفت. کودکان و نوجوانان هیچ چیز یاد نخواهند گرفت. آنها با ترس و وحشت بزرگ میشوند و در هیچ مورد و هیچکس اعتماد بنفس نخواهند داشت. در حقیقت احساس امنیت هم نخواهند کرد. در نتیجه جامعه چنین کشوری لحظه به لحظه افت خواهد کرد. سایر کشورها مخصوصا آنهائیکه رقیب هستند و بطور دائم تمایل دارند که برای همیشه سوپرقدرت باشند از این ضعف استفاده کرده تا جائیکه بتوانند منابع طبیعی و غیرطبیعی چنین کشور متزلزلی را به غارت خواهند برد. این ضعف نه فقط امنیت مالی و روحی و روانی مردم معمولی را به خطر می اندازد بلکه خود رهبران را نیز به خطر می اندازد. رهبر خوب باید قادر باشد قبل از هر چیزی خود را از درون رهبری کند و بعد به ملتش توجه کند. وظیفه یک رهبر خوب اینست که ملت خود را بجائی هدایت کند که هرگز بهتر از آنجا ندیدند و نرفتند. رهبر خوب این نیست که فقط نامش رهبر باشد بلکه اعمال او مهم است. رهبران خوب زمانی میتوانند کشور را بسوی پیشرفت و ترقی هدایت کنند که قدرت درک انتقادهای درونی را داشته باشند. انتقادی که هدفش بازگوئی نقاط ضعف واخلال عمل میباشد انتقادی است مثبت و سازنده. رهبر خوب اینگونه انتقادات مثبت را که حتی به جهت خود بیان شده باشد خفه نکرده, بلکه از آن بعنوان یک وسیله ای برای بازساختگی و تکامل استفاده خواهد کرد. رهبران خوب باید آنقدر متخصص در کارشان باشند که زمان حال را چنان امیدوار کننده به ملت نشان دهند که دید بهتری برای آینده روشنتری داشته باشند. رهبر خوب باید استعدادهای ملتش را شکوفا و آشکار کند نه اینکه سرکوب کند. هنگامیکه یک ملت سرکوب میشود بهانه خوبی است برای رقبا که به منافع آن کشور دستبرد زنند و ملت بیچاره و بیگناه در فقر و ناآگاهی و بدبختی دست و پا زند. کلمات و جمله هائی که از دهان رهبران خارج میشود نمونه ای است برای اشخاص دیگر که راه و روش آنها را تقلید کنند. مخصوصا" اشخاص ساده و روستا نشین توجه بسزائی به مقامات بالا دارند و سبک آنها را پیگیری میکنند.

آیا این انسانی است که در بعضی از روستاها و حتی شهرهای بزرگ یک دختر نوجوان توسط خانواده‌اش سنگسار شود؟ بدلیل اینکه عاشق شده و یا لباسی مورد علاقه پوشیده است؟ این عمل کاملا " شیطانی و حیوانی است که حتی در آدمهای اولیه که به هزاران سال پیش مربوط میشوند اتفاق نیفتاده است. هر کلمه و جمله ای که از دهان یک شخص خارج میشود ارزش دارد و دیگر قابل برگشت نیست. بهمین دلیل کسی باید رهبر شود که لایق باشد. رهبر یعنی کسی که قبل از هر چیز به وطن و مردم کشورش بطور مثبت و مفید بیاندیشد. باید شخصیتی باشد که کشورش را در پیشرفت روزبروز توسعه دهد نه اینکه آنرا هزاران سال به عقب برگرداند. رهبر باید هدایت کننده باشد نه انحدام کننده. رهبر باید یک دوست باشد نه یک هیولا. رهبرانی که لایق نیستند حتی با اعمال ظلم بینهایت خویش, عاقبت الامر زندگی بطور طبیعی بی لیاقتی را به آنها ثابت خواهد کرد. هرآنچه سر دیگران آورند بدون شک روزی بسر خویش و یا نسلهای آینده‌شان خواهد آمد.

چینی‌ها میگویند: برای کاشتن برنج یکسال زمان لازم است و برای کاشتن درخت 10 سال و برای کاشتن انسان 100 سال لازم است. آیا دانشجوئی که هنوز حتی به سن 25 سالگی نرسیده مستحق چنین مجازاتی است که او را به زندان بیافکنند و شکنجه دهند؟ زندان خود شکنجه ترسناکی است دیگر شکنجه کردن چیست؟ پس فرق انسان با حیوان چی میتواند باشد؟ رهبرانی که با ملت خود اینگونه وحشیانه رفتار میکنند بدون تردید دارای عقده‌های درونی و کمبودهای روانی هستند که باید بسرعت معالجه شوند. نمونه رهبران روانی در تاریخ کم نیست. رهبرانی از قبیل امپراطوریهای رومی, مغول و رهبران این سده و سده قبل, از قبیل استالین و چائوچسکو لوشویج و صدام حسین و بارزتر از همه هیتلر که فجایع تاریخی آنها برای همه ما کا ملا بارز وآشکارست. سرنوشت تلخ اینگونه رهبران و مهمتر از آن فجایعی که بر ملت خود و سایر ملتهای دیگر منجر شده اند بایستی سرمشقی برای رهبران امروزی باشد.

شخصی که امر به شکنجگی میکند و یا خود به این کار زشت و غیرانسانی تن می ورزد باید سالها در بیمارستان روانی بستری شود که امنیت خود و دیگران در خطر نباشد. رهبرانی که به خشم خود وفادار هستند به میهن و ملت بی وفا خواهند بود. رهبر خوب قبل از هر چیز باید آدم باشد یعنی مفید باشد و به کسی آسیب نرساند . او باید قادر به عشق و علاقه به دیگران باشد. به این معنی که چنانچه جوانی ابراز عقیده‌ای کرده که به مقامات بالا برخورده باید به آن جوان محبت شود و ترس از او دور شود. او نیز به اندازه ای که توانائی دارد سعی میکند برای کشورش مفید باشد. رهبری که با ظلم و ستم با ملت خود رفتار میکند به فکر کشور خود نیست بلکه فکر قدرت طلبی و داشتن تسلط کامل بر دیگران است. چنین رهبری به ملتش احترام نمیدهد خود نیزاحترام شخصی ندارد.

کشوری موفق است که بین رهبران او و ملتش تفاهم فکری باشد. رهبرانی که حتی با اندیشمندان وطن خود اینچنین ناپاک رفتار میکنند رهبر نیستند بلکه خائن و پست هستند. رهبرانی که گذشت و بخشش ندارند آنهم درمورد جوان و نوجوان به هیچی ایمان ندارند. دوست ندارم وارد بحث مذهبی شوم اما آیا همین رهبران نیستند که خود را مذهبی و پایبند اصول اخلاقی و شرافت میدانند؟ آیا مذهب دستور داده که جوانی که فقط یک پلاگ در دست گرفته و یا با یک جمله ابراز عقیده‌ای کرده با بدترین وضع در زندان بماند و زیر شکنجه کشته شود؟ مذهب برای ارشاد و راهنمائی انسان آمده نه برای کشت و کشتار. واضج است که در هیچ کتاب مقدسی دستور ظلم و ستم داده نشده است. الا اینکه عده ای شیاد و حیله گر بنام کتاب مقدس با بیان جملاتی مانند کافران را بکشید و یا سر ببرید اهداف شخصی خود را پیش میبرند. چنانچه درکتابهای مذهبی چنین درج شده باشد که انسان بطور دائم عزا و ماتم بگیرد و با دیدن کوچکترین خطا از جوان و نوجوان و یا زن و مرد او را به بند بکشند و با وضع فجیعی او را بکشند پس مذهب موهوماتی بیش نیست. اگر انسان مجاز نباشد که بطور دلخواه لباس بپوشد و بهیچ عنوان حق دل بستن به دیگری نداشته باشد پس مفهموم زندگی چیست؟

انسان آزاد بدنیا آمده و باید آزاد هم از دنیا رخت بربندد. خود زندگی بطورطبیعی برای هرشخصی مشکلات کم و بیش دارد دیگر جنایات و بهم ظلم کردن چیست؟ اشخاصی که عادت به عزا و ماتم و شیون دارند هیچکس جلو آنها را نگرفته مانعی بر راه آنها حائل نشده میتوانند از صبح تا شب گریه و زاری کنند و شیون سردهند ولی به شرط اینکه مانع آزادی دیگران نشوند. آنها باید بدانند که برای اینگونه مشکلات روانی راه‌های بسیاری هست که شرح آنها خارج از حد این نوشته است. چنانچه به درمان نیاندیشند عواقب آنها فجیع خواهد بود. از قبیل خودکشی. متاسفانه مشکل آن است که حتی خود, خودکشی نخواهند کرد بلکه عده ای بیگناه را به خودکشی واگذار میکنند. چنین اشخاص پلیدی در هر نوع خرابکاری مهارت دارند. آنها نوجوانان را شستشوی مغزی میدهند که برای رسیدن به اهداف غیرانسانی خود بجای آنها کشته شوند. چنین شیاطینی باید بدانند که ظلم پایدارنیست و روزی رسد که به سرنوشت بینهایت تلخی گرفتار شوند.

دست ازسرجوانان و زنان ومردانی که تنها گناه آنها زندگی کردن است بردارید. آیا بهتر نیست که از تاریکی دور شویم و به روشنائی رو ببریم؟ تازمانیکه امید هست زندگی خواهد بود. بجای تنبیه کردن جوانان به آنها باید امید داد وارشاد کرد. در حقیقت رهبران یک کشور یعنی پدران هدایت کننده. این جوانانی که روز و شبشان در زندانها به سیاهی میگذرد بچه ها و برادرهای شما هستند. آنها نیز پدران آینده نسلهای شما خواهند بود. آنها امید کشورهستند نباید ناامید شوند. به آنها محبت کنید و اجازه دهید که ایران و جهان از اندیشه‌های زیبای آنها بهره‌مند شوند.

شخصی که رهبر میشود باید از بچگی درمحیط آزاد و با فرهنگ وتمدن بزرگ شده باشد. چندان مهم نیست که از نظر مادی تحت چه شرایطی زندگی کرده است. اما حداقل باید به اندازه کافی از محبت خانواده واطرافیان بهره مند شده باشد به اینصورت که تا حدودی شاد بزرگ شده باشد که بتواند زیر دستان را نیز شاد کند. چنانچه توجه کرده باشید در امریکا و نیز دراروپا هرسال یک یا چند دانشجو که معمولا" از نظر هوش در سطح بالائی است ناگهان یک روز با اسلحه ای به همکلاسیها‌یش حمله میکند و چندین نفر را بدون هیچ دلیلی به قتل میرساند. این مشکل بزرگ دلیل آن غیراجتماعی بودن آن دانشجوست. بدون شک در زمان بچگی در محیط یاس آوری بزرگ شده است که باعث کمبودهای روانی و عقده‌های درونی او شده. بنابر این دانستن فرمول فیزیک و شیمی و حل کردن چندین مسائل ریاضی تنها برای یک شخص کافی نیست که بتواند ریاست و یا رهبری بعهده بگیرد. زیرا که بطور طبیعی خصلت ناپسند خود را به بچه های آن کشور منتقل میکند. بچه هائی که در محیطی عاری از شادی و نشاط بزرگ میشوند آینده خوبی نخواهند داشت.

رهبران خوب زشتیها را به زیبائی تبدیل میکنند. به ملت یاد میدهند که به خرافات ایمان نداشته باشند. بچه ها و نوجوانان را طوری تعلیم میدهند که بجای حزیان به حقیقت پی ببرند. چنان فضائی پرازامید درست میکنند که به زندگی بیاندیشند نه به مرگ. جوانان را بجای آنکه تنبیه کنید آنهم بصورتی وحشیانه به آنها محبت کنید. هرچه که انسان تقدیم میکند بهمان صورت نیز پس خواهد گرفت. غرور انسان افکاری است مخرب که باید دور شود و رفتاری پسندیده جایگزین غرور بیجا و تعصب خشک گردد. انسان به عشق و محبت نیاز دارد نه به زجر وعذاب. عشق و محبت هر دو سازنده ابدی هستند که نمیتوان آنها را ویران کرد. جائی که محبت نیست حزیان هست یعنی هیچ و پوچ است. جائی که مهربانی نیست فضا نیست هوا نیست یعنی زندگی نیست.

فرض براین باشد که جوانی و یا زن و مردی مرتکب خطائی شده باشد آیا میتوانید شخصی را روی زمین پیدا کنید که هرگز خطائی نکرده باشد؟ مسلما جواب منفی است. آیا کسی که دستور شکنجه میدهد و یا خود به این کار پلید و خبیث دست میزند دارای خانواده و فامیل نیست؟ آیا فرزند ندارد؟ فرض کنیم که اصلا" خانواده و فامیل هم ندارد. آیا قلب ندارد؟ قلب او احساس ندارد؟ انسانی که هیچ احساسی ندارد نمیتوانیم او را انسان بنامیم بلکه حیوانی است درنده که باید در قفسی در با غ وحش نگهداری شود. یا اینکه در زندان باشد حتی شاید لازم و ملزوم است که به زنجیر هم وصل باشد و گرنه باعث گسستن زندگیها و شکاف عمیق به روی زمین میشود. چنین گرگهای درنده ای که در لباس انسان و مذهب به وجود و حق دیگران تجاوز میکنند اصلا" لیاقت حتی زیست کردن درقفس هم ندارند بلکه باید نابود شوند و با خاک یکسان شوند.

رهبران دیکتاتور و ظالم باعث ویران شدن شهرها و کشورها میشوند. با بودن چنین پلیدیها به روی زمین کوهها فرو میریزند. دریاها خشک میشوند. چمنزارها به علف هرز تبدیل میشوند. تاریکی همه جا را فرامیگیرد و وحشت و بدبختی برهمه چیز و همه کس غلبه میکند. بعبارت دیگر مرگ با وسیعترین تلخی ها بر آدمها حکمفرما میشود. نام چنین موقعیتی را نمیتوان زندگی گذاشت بلکه نیستی از نوع بدترینها. رهبرانی که حتی با نام حقوق بشر آشنائی ندارند نمیتوان آنها را بشر نامید. ایران اولین کشوری است که توسط کوروش کبیر حقوق بشر را بنیان گذاری کرده است. واقعا شرم آور است که در قرن بیست و یکم ایران از نظر حقوق بشر در پائینترین سطح است.

رهبرانی که زن را کالا میدانند و برای او هیچ ارزش و شخصیتی قائل نیستند و بطور دائم به او امر میکنند که چگونه لباس بپوشد و چگونه رفتار کند فقط یک دلیل دارد که خود هیچ ارزش شخصی ندارند و بطور دائم از این بی لیاقتی در ترس و وحشت زندگی میکنند و واهمه خود را به انسانهای برتر از خود با وضع فجیعی منتقل میکنند.

زندانیان سیاسی را آزاد کنید. خانواده‌هائی که سالهای سال در رنج و عذابند شاد کنید. گذشت و بخشش نزد بزرگان است. رهبران خوب بدون شک دارای چنین خاصیتی هستند فقط لازم است که قلبشان را آزاد کنند و به جهانیان ثابت کنند که خود و کشور و ملت ارزش دارند. با امید به تغییرات مثبت و داشتن ایرانی آزاد.



---------------------------

نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

جمع آوری امضا برای طرح سئوال از احمدی نژاد

جمع آوری امضا برای طرح سئوال از احمدی نژاد


نمایندگان مجلس خواستار برکناری آقای مشائی از سمتش هستند.
نمایندگان مجلس ایران در حال جمع آوری امضا برای سئوال از محمود احمدی نژاد رئیس جمهور این کشور هستند. سخنان رحیم مشائی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در باره دوستی مردم ایران و اسرائیل محور سئوال از آقای احمدی نژاد است.
اگر نمایندگان موفق به جمع آوری امضا برای سئوال از رئیس جمهور شوند این اولین باری خواهد بود که در سی سال گذشته نمایندگان مجلس، یک رئیس جمهور را به مجلس فرا می خوانند.

نمایندگان مجلس خواستار کنار گذاشتن آقای مشائی از سمتش هستند اما آقای احمدی نژاد تاکنون در برابر خواسته نمایندگان و طیفی از حامیان خود مقاومت کرده است.

علی مطهری که از لیست رایحه خوش خدمت از حامیان احمدی نژاد وارد مجلس شده است پیگیر جمع آوری امضا برای سئوال از رئیس جمهور است.

بر اساس قانون اساسی سئوال از رئیس جمهور به امضای 74 نماینده مجلس نیاز دارد و به گفته آقای مطهری تاکنون نیمی از امضاهای مورد نیاز جمع آوری شده است.

به گفته آقای مطهری، محور اصلی سئوال اظهارات آقای مشائی در باره دوستی با مردم اسرائیل و سکوت رئیس جمهور در این زمینه است.

اگر 75 نماینده مجلس این طرح سئوال را امضا کنند، آقای احمدی نژاد باید در مجلس حاضر و در صحن علنی مجلس به سئوالات نمایندگان پاسخ دهد.

دوستی ایران و اسرائیل

آقای مشایی در روزهای پایانی تیر ماه در همایشی درباره گردشگری گفته بود: "ایران، امروز با مردم آمریکا و اسرائیل دوست است و هیج ملتی در دنیا دشمن ما نیست."

معاون آقای احمدی نژاد در سخنان خود گفت که ایران با هیچکس در دنیا جنگ ندارد و کشورش در حین هشت سال جنگ {ایران و عراق} تنها دفاع کرده است.

آقای مشایی گفته بود: "هیچ ملتی در دنیا دشمن ما نیست، ایران امروز با مردم آمریکا و اسرائیل دوست است و این افتخار است. ما مردم آمریکا را از برترین ملت های دنیا می دانیم."

این سخنان با واکنش های تندی به خصوص از سوی حامیان آقای احمدی نژاد مواجه شد اما وی نه تنها واکنشی به این انتقادها نشان نداد بلکه حتی برخی حضور پی درپی آقای مشائی در کنار آقای احمدی نژاد را نشانه دهن کجی رئیس جمهور به انتقادهای ارزیابی کردند.

پیش از تلاش نمایندگان برای جمع آوری امضا و سئوال از رئیس جمهور، محمد رضا باهنر نایب رئیس مجلس، گفته بود: "اگر دولت و رئیس جمهور فکری در حد تعویض آقای مشایی نکند احتمال دارد اصطکاک ایجاد شود. ما می ترسیم در این مسئله خدای نکرده اگر قرار باشد دولت مقاومت کند، دعوا شود."

همزمان با جمع آوری امضا برای طرح سئوال از رئیس جمهور، گروهی از نمایندگان مجلس درصدد تهیه طرحی برای خارج کردن سازمان میراث فرهنگی و گردشگری از زیر مجموعه ریاست جمهوری هستند.

هم اکنون سازمان میراث فرهنگی و گردشگری زیر نظر رئیس جمهور قرار دارد و رئیس این سازمان معاون رئیس جمهور است.

بر اساس طرح نمایندگان، سازمان میراث فرهنگی و گردشگری به مجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اضافه می شود.

نمایندگان مجلس می گویند که این طرح با هدف بالا بردن توانایی مجلس در اعمال نظارت بر مجموعه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تهیه شده است اما برخی کارشناسان می گویند که سازمان میراث فرهنگی قبلا زیر مجموعه وزارت ارشاد بوده و تلاش نمایندگان در واقع نشانه ناخرسندی از عملکرد احمدی نژاد در قبال آقای مشایی است.

نشست مسؤلین شورا های شاخه های حزب در آلمان

به دعوت شاخه برمن حزب و موافقت معاون محترم دبیر کل در تاریخ سی و یکم آگوست دو هزارو هشت مسؤلین شاخه های برلین , هامبورگ , کاسل, مانهایم , دوسلدورف , مونستر , برمن و دو هسته نوردن و بیله فیلد در محل همیشگی جلسات شاخه برمن حضور بهم رساندند.

در این نشست که با حضور آقایان دکتر نادر زاهدی معاون دبیر کل و دکتر حسن یزدی عضو شورای مرکزی برگزار شد به مسایل تغییرات در اساسنامه, و ارایه پیشنهادات جدید به کنگره اتی حزب , رسیدگی شد .

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

روسیه، ایران و جنگ جهانی سوم

تنش سیاسی و نظامی در جهان همچنان شدت می گیرد و صلح خواهان و آرامش طلبان دنیا این پرسش را عنوان می کنند که آیا کره خاکی دوباره به سوی یک دوران جنگ و خونریزی پیش می رود؟ آیا جنگ جهانی سومی در راه است؟
اگر از فرماندهان ماجراجوی سپاه پاسداران بپرسید، آنها گفته اند که حمله به تاسیسات اتمی رژیم ایران موجب بروز جنگ جهانی سوم خواهد شد.
نادانی آنان را ببخشید! چون جنگ جهانی هنگامی رخ می دهد که دو گروه یا چند گروه از کشورها رو در روی یکدیگر قرار گرفته باشند، و این در حالی که حکومت ایران کاملا در دنیا منزوی است و اگر مورد حمله قرار گیرد، حتی سوریه ای که میلیاردها دلار از ایران کلاشی کرده، به یاری آن رژیم نخواهد آمد، زیرا ذلت و نگون بختی حکومت ایران را به خطراتی که ممکن است برای سوریه به وجود آید ترجیح می دهد.
مسلما از دست حکومت روبرت موگابه در زیمبابوه و اوو مورالس در بولیوی و هوگو چاوس در ونزوئلا هم کاری برای حکومت ایران ساخته نیست. روسیه هم به فکر منافع خویش است و مسلما به یاری حکومت ایران نخواهد آمد.
پس آنها از کدام جنگ جهانی سخن می گویند؟
شاید منظورشان آن باشد که اگر تاسیسات اتمی ایران بمباران شود، روسیه با استناد به یادداشت های سال 1920 و 1924 سربازانش را وارد ایران خواهد کرد و به بهانه آنکه امنیتش با این بمبارانها به خطر افتاده، به اشغال ایران دست خواهد زد - درست به همان شیوه ای که در اوستیای جنوبی و در آبخازیا در پیش گرفت.
ولی از این نکته که بگذریم، اکنون دو کانون بحران در منطقه و جهان وجود دارد که یک سلسله تنش های فرعی آن را دنبال می کند و موجب نگرانی آرامش طلبان و صلح خواهان می شود و این پرسش را به میان می آورد که دنیا در چه راستا در حرکت است و آینده روابط بین ملت ها چه خواهد شد؟
درست است که روسیه هنوز لقمه چرب گرجستان را به طور کامل نبلعیده، ولی بی تردید اشتهایش بیش و بیشتر خواهد شد. دولت مسکو دو ناحیه اوستیا و آبخازیا را تکیه گاه دفاعی خود می داند و حاضر به تخلیه آن نیست.
غرب هم تهدید می کند که اگر روسیه نیروهای خود را عقب نکشد، با تحریمهای اقتصادی و فشارهای سیاسی اروپا روبرو خواهد شد.
معاون ریاست جمهوری ایالات متحده نیز از تفلیس و باکو دیدن کرده و قول همکاری و همیاری داده است. پیمان ناتو ابراز آمادگی می کند گرجستان را به عضویت خود بپذیرد. دو جمهوری اوکراین و آذربایجان هم در نوبت ایستاده اند. روسیه با این وضع نیز قطعا کنار نخواهد آمد.
پس چه خواهد شد؟
سخن از بروز جنگ جهانی سوم و یا جنگ بین شرق و غرب در میان نیست. امروز شرق و غربی وجود ندارد و در صورت بروز جنگ، کشوری پیدا نمی شود که از توسعه طلبی های روسیه و زیاده خواهی های آن جانبداری کند- بلکه به عکس، همه کشورها این تجاوزکاری روسیه را محکوم می دانند و خواهان خنثی کردن آن هستند.
درگذشته، روسیه (در واقع اتحاد شوروی) همراه با جمهوری های کمونیستی اروپای شرقی یک جبهه واحد تشکیل می دادند که تا حدودی می شد کشور کمونیستی چین و نظام کره شمالی و ویتنام شمالی را نیز به آن افزود و از بلوک شرق سخن گفت - و بلوک غرب شامل ایالات متحده، کشورهای اروپای غربی و دولتهای هم پیمان آنها در ناتو و سنتو وسیتو و غیره بودند.
امروز روسیه نه فقط تنهاست، بلکه کشورهائی چون چین و هند با قدرت گیری روسیه مخالفند و آن را برخلاف مصالح خویش می دانند.
بی تردید حکومت اسلامی ایران نیز از قدرت گرفتن روسیه چندان شادمان نخواهد شد.
درست است که امروز در میان کشورهای تاثیرگذار در جهان، تنها روسیه است که در کنار ایران قرار دارد، ولی این حمایت هم کاملا مصلحتی است و تا کنون جنبه قاطع و همه جانبه نداشته، بلکه دولت مسکو هرگاه منافعش ایجاب می کرده به طرفداری از ایران پرداخته و هرگاه مصلحت خویش را دیده، از حکومت ایران روی گردانیده است.
دو نمونه از این سیاست های مصلحتی روسیه آن است که به سه قطعنامه علیه برنامه های اتمی حکومت ایران در شورای امنیت رای موافق داده و راه اندازی نیروگاه اتمی بوشهر را دائما به عقب می اندازد - و این بار، تاریخ تابستان سال آینده را به عنوان زمان آن تعیین کرده اند و 13 سال است که تکمیل نیروگاه را دست به دست می کنند- زیرا روسها خود به خوبی می دانند روزی که نیروگاه بوشهر راه اندازی شود، چه لطمه ای به چهره بین المللی آنها وارد خواهد آمد - زیرا چگونه ممکن است که روسیه از یک سو به قطعنامه های گسترش تحریمها علیه حکومت ایران رای موافق دهد و از سوی دیگر نیروگاهی را راه اندازی کند که با پس سوخت آن می توان بمب اتمی ساخت.
برخی امامان جمعه، با بی خردی، در خطبه های روز گذشته تهاجم روسیه به گرجستان و اشغال اوستیا و آبخازیا را در راستای منافع حکومت اسلامی ایران دانستند، غافل از این که ایران یک دشمن خارجی واقعی دارد، آن هم روسیه است که در دوران تزارها ناحیه قفقاز را از پیکر ایران جدا ساخت و غائله پیشه وری واشغال آذربایجان را به راه انداخت و هنوز در رؤیای رسیدن به آبهای گرم خلیج فارس است.
برخی از این نابخردان حتی در نماز جمعه گفتند که تهاجم روسیه در گرجستان به سود حکومت ایران و مساله اتمی آن کشور است- و این در حالی که حتی برخی کارشناسان در داخل ایران اعتراف می کنند که روسیه ممکن است در جریان مصالحه با غرب به هدف پایان بخشیدن به این تنش، به یک معامله دست بزند و آن این که حاضر به گسترش تحریمها علیه رژیم ایران و وارد آوردن ضربه مهلک بر برنامه های اتمی رژیم باشد - به شرط آن که کشورهای غرب در مورد نفوذ روسیه در گرجستان و بلعیدن اوستیا و آبخازیا کوتاه آیند و از مخالفت دست بردارند.
آیا سران حکومت ایران و امامان جمعه و سیاست گذاران رژیم، این احتمال را در نظر گرفته اند؟
مقامات حکومت هر روز ادعا می کنند که دارای قوی ترین نیروی نظامی در منطقه هستند. چرا نباشند؟
اعلام می کنند که هواپیمای جنگی می سازند، موشک می سازند، تانک می سازند، خمپاره و کشتی می سازند و انواع جنگ افزارهای دیگر.
چگونه ممکن است کشوری که این همه جنگ افزارهای گوناگون می سازد، ضعیف باشد و نتواند در برابر تهاجم بیایستد؟
ولی همه آنچه که آنها تا کنون ساخته اند، همه کپی برداری و تقلید از ساخته های دیگران بوده است - با این تفاوت که جنگ افزارهای تولیدی آنان فاقد آن دستگاههای پیشرفته تکنولوژی و الکترونی است که در واقع مغز هر جنگ افزار محسوب می شود و اگر در کیفیت بسیار بالا نباشد، آن هواپیما و یا آن تانک و یا آن رزمناو در روز سرنوشت و رویاروئی، هیچ ارزشی نخواهد داشت و به آسانی طعمه سلاحهای دشمن خواهد شد.
حکومتی که یک زیربنای مستحکم علمی و تکنولوژی ندارد و بهترین استادان دانشگاههای خود را بازنشسته یا اخراج کرده، فاقد یک زیربنای سالم علمی و صنعتی می باشد که بتواند قلب و مغز سلاحهای جنگی را بسازد و مواظبت های لازم را از آنها بکند.
و از این رو، بعید نیست که شبکه سلاحهای ساخته شده حکومت ایران، فردا اگر خدای ناکرده ایران مورد حمله قرار گیرد، همانند یک کاخ کاغذی فرو ریزد.
* * * * *
در کنار زیاده خواهی های روسیه که می خواهد به مقام ابرقدرتی باز گردد و دوران تزارها را زنده کند، از احتمال ابرقدرتی چین و هند نباید نگران بود.
چین از دیرباز ایدئولوژی اساسی مارکسیسم –لنینیسم را که رهائی طبقه پرولتاریا از قید کاپیتالیسم است کنار گذاشته و فردا نیز وقتی به ابرقدرتی برسد، رفاه اقتصادی مردمان خود را طلب می کند و قصد جهانی گشائی نخواهد داشت.
این واقعیت در مورد هند نیز کاملا صادق است که هرگز دنبال آشوب و درگیری نبوده و همیشه صلح و آرامش را جستجو کرده است.
ولی در دنیای امروز از هنگام به روی کار آمدن حکومت اسلامی در ایران، کانون تنش دیگری در منطقه و جهان شکل می گیرد که بازتاب دهنده آرمانهای زیاده خواهانه گروههای ترور اسلامی است.
این جناح به دو بخش شیعه و سنی تقسیم می شود و در حالی که حکومت ایران می خواهد بر جهان اسلام مسلط شود و مذهب شیعه را بر آن فرمانروا سازد، گروههای تروریستی طالبان و القاعدة در تلاش مسلط کردن اسلام اهل تسنن هستند و روحانیون وهابی در عربستان، نسخه سنی این تسلط و آقائی را می جویند.
احتمال این که این دو گرایش تعصب گرای مذهبی بتوانند با یکدیگر کنار آیند و یک جبهه تهاجمی واحد به وجود آوردند بسیار ضعیف است.
ولی از سوی دیگر، تلاش جداگانه این دو گرایش، و رقابت بین آنها در رویاروی با فرهنگ غرب و دنیای مسیحیت، ممکن است بحران را گسترده تر و شدیدتر کند.
از یک سو روسیه زیاده خواه که اشتهایش تحریک شده - و از دیگر سوی تعصب گرایان اسلامی که به عالم بشریت از دریچه تنگ آقائی اسلام بنیادگرا بر همه انسانهای جهان می نگرند و ممکن است آتش بزرگی در دنیا بیافروزند.

اخراج 1500مامور نیروی انتظامی به خاطر تخلف

احمدی مقدم
آقای احمدی مقدم دریافت رشوه از سوی ماموران را تائید کرده اما گفته است که آمار ان زیاد نیست
سرتیپ اسماعیل احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی ایران از اخراج سالانه یک هزار و پانصد مامور پلیس به خاطر تخلف خبر داده است.

آقای احمدی مقدم به خبرگزاری دولتی ایران - ایرنا گفته است: "سالانه کمتر از پنج درصد از پرسنل نیروی انتظامی به دلیل انجام تخلفات مختلف از نیروی انتظامی اخراج می شوند."

به گفته فرمانده نیروی انتظامی، در سه سال گذشته بین ده تا دوازده درصد از جرایم و تخلفات در نیروی انتظامی کاسته شده است.

یکی از مواردی که همواره با انتقاداتی از سوی مردم همراه بوده موضوع گرفتن رشوه از سوی ماموران پلیس است.

در برخی موارد دیده شده که ماموران پلیس در ازای مبالغی، برخی تخلفات به خصوص تخلفات رانندگی را نادیده می گیرند.

آقای احمدی مقدم با آنکه معضل گرفتن رشوه از سوی ماموران پلیس را تائید کرده اما گفته است: "آمار رشوه در نیروی انتظامی زیاد نیست."

بر اساس گزارش فرمانده نیروی انتظامی سالانه یک هزار و پانصد نفر به دلیل تخلف از نیروی انتظامی "اخراج" و یا "رها" می شوند.

به گفته آقای احمدی مقدم بیشترین دلایل جدا شدن ماموران نیروی انتظامی، فرار از خدمت، تمرد از دستور، سهل انگاری، خسارت به بیت المال، ترک پست، دریافت رشوه و مسائل انضباطی بوده است.

حوزه فعالیت های نیروی انتظامی بسیار گسترده است که بخشی از ماموریت های آن به طور مداوم در ارتباط با مردم است.

در این بخشی از این وظایف، نظیر اجرای قوانین راهنمایی و رانندگی، مبارزه با مواد مخدر، مبارزه با قاچاق، اجرای قوانین وظیفه عمومی( خدمت سربازی)، مبارزه با منکرات، دست ماموران پلیس برای نحوه برخورد باز است.

برخی کارشناسان می گویند که ماموران پلیس به دلیل حقوق پائین و بالا بودن هزینه های زندگی از مردم رشوه می گیرند برای همین نیروی انتظامی باید ابتدا حقوق ماموران پلیس را به حدی برساند که آنها در مقابل پیشنهاد رشوه مقاومت کنند.

البته همیشه ماموران پیشنهاد دریافت رشوه را مطرح نمی کنند، در مواردی نیز متخلفان یا کسانی که مشکلی در مراکز نیروی انتظامی دارند، در این کار پیشقدم می شوند و به ماموران پیشنهاد رشوه می دهند.

مدافعان حقوق بشر کرد به اعتصاب غذا ادامه می دهند

پنجشنبه، 14 شهریور ماه 1387 برابر با 2008 Thursday 04 Septemberاطلاعیه مطبوعاتیایران: مدافعان حقوق بشر کرد به اعتصاب غذا ادامه می دهند4 سپتامبر 2008پاریس، ژنو- برنامه نظارت بر حمایت مدافعان حقوق بشر، به عنوان برنامه ای مشترک از "سازمان جهانی مبارزه با شکنجه" (OMCT) و "فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر" (FIDH) مراتب نگرانی شدید خود را درخصوص اعتصاب غذای چندین زندانی کرد، ازجمله چندین مدافع حقوق بشر، که از تاریخ 25 اوت 2008 آغاز شده اعلام می دارد. هدف آنان از این اعتصاب غذا، اعتراض به حبس و شرایطی است که در آن بسر می برند.زندانیانی که دست به اعتصاب غذا زده اند، کرد هستند و اکثر آنان از مدافعان حقوق بشر محسوب می شوند:- آقایان عدنان حسن پور و عبدالوحید بوتیمار (مشهور به هیوا)، دو روزنامه نگار کرد و از اعضای فعال جامعه مدنی ایران که در تاریخ 16 ژوئیه 2007 به اعدام محکوم شدند.- آقای محمد صدیق کبودوند، روزنامه نگار و رییس انجمن دفاع از حقوق بشر کردستان (RMMK) که در اواخر ماه مه 2008 به 10 سال زندان محکوم شده است.- خانم هانا عبدی، یکی از اعضای سازمان غیردولتی "آذرمهر" و یک عضو فعال در کمپین یک میلیون امضاء که در تاریخ 18 ژوئن 2008 به پنج سال زندان محکوم شده است.- خانم روناک صفارزاده، به عنوان یکی دیگر از اعضای کمپین یک میلیون امضاء، از 9 اکتبر 2007 در زندان بسر می برد.- آقای مسعود کردپور، یکی از مؤسسان بنیاد دموکراسی و حقوق بشر کردستان و یکی از فعالان جامعه مدنی که در زمینه حقوق بشر و مسایل زیست محیطی فعالیت می کند، از تاریخ 25 اوت 2008 در زندان بسر می برد.- آقای یاسر گلی، دانشجوی کرد و فعال حقوق بشر که از 9 اکتبر 2007 در زندان بسر می برد و مادر او، خانم فاطمه گفتاری، یکی از اعضای سازمان غیردولتی "آذرمهر" که اولین بار در تاریخ 14 ژانویه 2008 دستگیر شد. 40 روز پس از دستگیری خانم گفتاری، وثیقه ای معادل با 15 میلیون تومان برای آزادی او مقرر گردید. او سپس متهم و شش ماه بعد به 8 ماه زندان محکوم شد. این محکومیت سپس توسط دادگاه تجدیدنظر کردستان به سه ماه تقلیل یافت. او از تاریخ 22 اوت 2008 حبس خود را آغاز کرده است.- خانم زینب بایزیدی، یکی از اعضای کمپین یک میلیون امضاء در تاریخ 7 ژوئیه 2008 دستگیر و روز 10 اوت 2008 به چهار سال زندان محکوم گردید.- آقایان فرزاد کمانگر و علی حیدریان که هر دو پس از اتهام به همکاری با حزب کارگر کردستان (PKK) به اعدام محکوم شدند.این افراد که در زندان های متفاوت محبوس هستند نسبت به شرایط نامناسب حبس خود اعتراض دارند و از جمله عدم امکان ملاقات با وکیل مدافع و خانواده و دور نگاه داشته شدن از دیگر زندانیان. اینان همچنین اعتراض خود را نسبت به محاکمه های غیرقانونی شان اعلام می دارند.برنامه نظارت مراتب نگرانی عمیق خود را نسبت به ادامه اعتصاب غذا توسط این مدافعان حقوق بشر که نشان دهنده شرایط نامناسب آنان در زندان است اعلام می دارد و از دولتمردان جمهوری اسلامی می خواهد که شرایط حبس این زندانیان را مطابق با عهدنامه های بین المللی ضمانت کنند.به علاوه، برنامه نظارت از مقامات جمهوری اسلامی می خواهد که سلامت روحی و جسمانی تمامی این مدافعان حقوق بشر را که نام شان پیشتر ذکر گردید ضمانت کنند و آنان را هرچه سریعتر و بدون وضع هیچ گونه پیش شرطی آزاد سازند. کاملاً مشخص است که حبس آنان خودسرانه بوده و صرفاً به دلیل فعالیت های آنان در زمینه حقوق بشر بوده است. برنامه نظارت همچنین از دولتمردان جمهوری اسلامی می خواهد که امکان دسترسی بدون قید و شرط به وکیل، ملاقات با خانواده و بهره جستن از درمان پزشکی مورد نیاز را برای این مدافعان فراهم نمایند.برنامه نظارت همچنین از دولتمردان جمهوری اسلامی می خواهد که به هرگونه اقدام تهدیدآمیز و آزاردهنده در قبال تمامی مدافعان حقوق بشر در ایران پایان دهند و براساس مواد اعلامیه مدافعان حقوق بشر، تصویب شده توسط مجمع عمومی سازمان ملل در 9 دسامبر 1998، عمل کنند. به ویژه ماده اول آن که می گوید: "هر شخصی به صورت فردی یا گروهی این حق را دارد که در سطوح ملی و یا بین المللی اقدام به حمایت از حقوق بشر کند و آزادی های اصلی را تحقق بخشد" و همچنین ماده 6 قسمت دوم که می گوید: "هر شخصی این حق را دارد (...) تا به شکلی آزادانه به افشا، اشاعه یا نشر نظرات دیگران و اطلاعات مربوط به حقوق بشر و آزادی های اصلی اقدام کند". و همچنین ماده 12.2 که می گوید: "دولت باید کلیه تدابیر لازم را انجام دهد تا حمایت فردی و گروهی همه کس نسبت به خشونت، تهدید، اقدامات تلافی جویانه، فشار، تبعیض های منفی شخصی و یا قانونی و هرگونه اقدام مستبدانه دیگری، توسط مراجع ذیصلاح تضمین گردد".برنامه نظارت مصرانه بر روی این حقیقت تأکید می کند که ایران با ارائه نامزدی خود در انتخابات شورای حقوق بشر سال 2006 متعهد شده "بالاترین سطح استانداردها را در ارتقاء و حمایت از مقوله حقوق بشر رعایت و حفظ کند". قابل ذکر است که ایران مصرانه روی این نکته تأکید نمود که "تلاش هایی را به طور مستمر در زمینه حفظ شئونات انسانی و ارتقاء و حمایت از مقوله حقوق بشر و آزادی های اصلی انجام خواهد داد". برنامه نظارت به منظور اطمینان بخشیدن به واقعیت ادامه این تلاش ها، از جمهوری اسلامی ایران می خواهد تا براساس عهدنامه های بین المللی حقوق بشر عمل کند.پاریس – ژنو، 4 سپتامبر

بیست سال بعد: مقصر اصلی اعدام های سراسری کیست؟

بیست سال است که هر سال، از نیمه مرداد، دلشوره ای غریب مرا فرا می گیرد. یاد خاطرات تلخ دهه شصت بر فکر و جان سنگینی می کند. خبر اعدام ها که اوایل انقلاب از رادیو و تلویزیون نیز پخش می شد، به گوشه های دور از چشم صفحات درونی مطبوعات منتقل شده بودند. دوران بی خبری با تثبیت گام به گام نظام جمهوری اسلامی آغاز شده بود. قلع و قمع گروه های سیاسی، حتی آنهایی که صمیمانه به حکومت اسلامی یاری رسانده بودند و بین «اسلام» و «سوسیالیسم»، مانند امروز بین «اسلام» و «دمکراسی»، هیچ تفاوتی نمی دیدند، به خشن ترین شکل ممکن دنبال می شد و به گمان رژیم، مراحل پایانی را می گذراند. تعقیب و گریز، دستگیری و شکنجه و اعدام و گاه «توبه» و تبعید، به سرنوشت و زندگی روزانه کسانی تبدیل شده بود که با آرمان خواهی ویژه و تکرارناشدنی آن نسلِ جهانشمول، می خواستند آنچه را به نام «انقلاب» آغاز شده بود، به انجام برسانند. نتیجه اما با پرورش اژدهای هفت سری که از دل قرون به نام حکومت دینی در مغز و قلب انقلاب اسلامی نطفه بسته بود، جز جنگ و اعدام درون مرزهای ایران نبود، که با تلاش های امیدوارانه تبعیدیان در آن سوی مرزها و در زیر سایه سهمگین ترور همراه می شد. دهه شصت اما پایان نیافت و بسی طولانی تر از ده سال، دامنه تلخ خود را به شکل بی تفاوتی های انبوه، در جامه کلاهبرداری های برادرانه، و در کشاکش غم نان و چکمه گزمه های «امنیت اجتماعی» و در سایه چوبه های «مدرن» اعدام بر هیولاهای جرثقیل در خیابان ها، در کنار جنبش های اجتماعی آرام، متین و گاه خاموش، گستراند. آنان که آمر و عامل جنایت های دهه شصت و پس از آن بودند، همچنان بر جای ماندند و دست آنهایی را که پایین تر مانده بودند گرفته و به رهبری و ریاست و وزارت و وکالت رساندند. ارکستر ناهنجار انقلاب اسلامی و جمهوری اش با به کار گرفتن سه نسل از معتقدان نظامی و روحانی اش، هرگز تا به این اندازه کامل و پُر و پیمان نبوده است.نماد و نقطه عطفتابستان 67 اما به نماد عملکرد خشن و غیرانسانی جمهوری اسلامی نه تنها در زمینه دمکراسی و حقوق بشر، بلکه به نشانه ای از ناتوانی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی این رژیم تبدیل گشت. هنگامی که ناکامی ناگزیر در عرصه سیاست بین المللی و جهانگشایی جاه طلبانه که قرار بود با جنگ از راه «کربلا» به «قدس» برسد، در برابر چشمان رهبر انقلاب اسلامی و بنیانگذار حکومت دینی که خدا نیز وی را در این راه تنها گذاشته بود، قرار گرفت، تلاش کرد تا تلخی زهر شکست را با اعدام های سراسری شیرین کند. در عین حال، پایان جنگ به معنای از دست رفتن بهانه های تعلل و آغاز بازسازی کشوری بود که مردمانش با انقلاب و تحمل جنگی هشت ساله بر انبوه توقعاتشان افزوده شده بود.حکومت اما به رسم صدقه، تنها توانست خانواده های قربانیان جنگ، معلولان و اعوان و انصار خود را که در سپاه و بسیج گرد آمده بودند، دست کم تا مدتی زیر بال و پر خود بگیرد. امروز پس از بیست سال که از پایان جنگ می گذرد، هنوز شهرهای جنوبی ایران در رؤیای بازسازی بسر می برند. معلولان به معترضان اجتماعی پیوسته اند، بسیاری از خانواده های قربانیان جنگ نمی دانند عزیزانشان برای کدام هدف، جان شیرین باخته اند، و انبوه پاسداران و بسیجیان، یا به مزدوران سرکوب تبدیل شده اند و یا در تناقضی غریب بین گذران زندگی و حقیقت رهبران سیاسی و دینی خویش آماده اند تا هر آینه برای پاسداری از چیزی غیر از حکومت اسلامی بسیج شوند.تابستان 67 نماد یک نقطه عطف نیز هست. نقطه ای که در آن فعالیت یک نسل پایان می گیرد بدون آنکه آرمانش برای یک زندگی بهتر با وی به گورهای جمعی سپرده شود. همه آن مفاهیمی که آن نسل با آن دست و پنجه نرم می کرد، در جستجوی تعاریف واقعی آنها، از درون نسل بعدی سر بر آورد: مارکسیست، کمونیست، سوسیالیست، لیبرال، دمکرات، راست، چپ، انقلابی، محافظه کار، اصلاح طلب، مشروطه خواه، سلطنت طلب، جمهوری خواه...جمهوری اسلامی برخی از این مفاهیم را فکاهی وار و کاریکاتورگونه به عاریت گرفت تا هم آن ها را از معنای رایج، بین المللی و علمی خود خالی کند و هم بتواند دسته بندی های درونی خود را تعریف نماید چرا که دیگر بر خلاف سالهای اوایل انقلاب نمی شد به زبان منسوخ «امام» با واژه هایی چون «طاغوت»، «منافق»، «انصار» و یا «خوارج» این گروه بندی ها را در زبان سیاسی به نمایش گذاشت.گذشت زمان اما بیش از پیش نشان داد با کلمات نمی توان واقعیت را تغییر داد. آنها هر نامی که بر خود و یاران یا رقبای خودیِ خویش بگذارند، باز هم همگی مدافعان یک حکومت دینی هستند که سی سال ایران را از روند تحولات مثبت منطقه ای و جهانی اساسا منحرف ساخته است. طنز تاریخ را ببینید که برای نخستین بار، داستان مشهور کلمه «مار» و شکل «مار» این بار در عمل بر ضد کسانی تبدیل شد که می خواستند درک ناشی از نگاه و تجربه را در برابر آموزش و سواد علمی قرار دهند: آنها هر آنچه هم از «راست» و «چپ» خود بگویند، هر آنقدر هم از «اصولگرا» و «اصلاح طلب» و غیره بنویسند، مردم به نگاه و به تجربه بر روی «شکل» آنها و هر آنچه روزانه از آنها می بینند و می آزمایند، انگشت می گذارند. اگر نسل 67 با تکیه بر آرمان می دانست، حکومت دینی برای این کشور، آزادی و عدالت به همراه نخواهد داشت، نسل کنونی به مشاهده و تجربه آموخته است برای رسیدن به دمکراسی و حقوق بشر باید این حکومت را پشت سر نهد. نکته قابل تأمل این است که شکل این گذار را خود حکومت با سیاست هایی که در پیش می گیرد، تعیین می کند و اینکه کسانی پیشاپیش و پیامبرگونه این یا آن شکل را تأیید یا تکذیب می کنند، نقشی در راهی که هر حکومتی پیش پای مردم می نهد، بازی نمی کند. ما در ادامه آن راهیم اگرچه نمی دانیم در میانه ایم و یا در پایان آن. آنچه اما مسلم است، اینکه، در آغاز آن نیستیم. کسانی که در اعدام های سراسری جان باختند، ده سال راهی را که در برابر فعالان سیاسی گشوده شده بود، پیموده بودند: اعدام، تبعید، سکوت، همکاری!آرمان و امیدتابستان 67، ماههای بیم و امید و فصل شادی و غم، با هم بود. سایه سیاه جنگ آسمان ایران را ترک می گفت. هیولای کینه و انتقام همراه با وحشتی که فرومایگان تازه به قدرت رسیده را فرا گرفته بود، درون زندان های ایران بیداد می کرد. بر رادیو و تلویزیون و مطبوعات گرد مرگ پاشیده بودند. خبر جابجایی درون زندانها و پدران و مادران و همسرانی که نمی توانستند به ملاقات زندانیان بروند و یا می رفتند و با ساکی از آخرین وسایل عزیزانشان باز می گشتند، فقط در روابط محدود تشکیلاتی و یا خانوادگی دهان به دهان می گشت. آنهایی که نام «رهبران» را یدک می کشیدند (و برخی از آنان به سنت جمهوری اسلامی آن را حق مادام العمر خود می شمارند) سالها و ماهها بود که در خارج از ایران بسر می بردند و برخی از کسانی را که اعدام شدند، خود راهی ایران کرده بودند. تا کی می شد شبها درون اتومبیل در خیابانهای تهران گشت و موج رادیو را آنقدر حرکت داد تا صدایی از آن سوی مرزها شنید که شاید اندکی بیش از آنچه می دانستیم، خبر داشته باشد؟ امروز اینترنت و ماهواره تصویر را به شدت تغییر داده است. نسل امروز و نسل های آینده باید بدانند چه سکوت سهمگینی در دهه شصت در ایران و جهان برقرار بود. باید بدانند نسل ما چه تنها بود. چه بی دفاع بود و در چه نبرد نابرابری گرفتار آمده بود و با این همه از جان گذشت تا آرمان آزادی خواهی اش زنده بماند.اینک سالهاست همه از دهه شصت و تابستان67 سخن می گویند. جهان چه بسا با شرم به گذشته نگاه می کند و سازمان عفو بین الملل در یک اطلاعیه عمومی (اول شهریور 87) به مناسبت بیستمین سال «اعدام های گروهی» خواهان پاسخگویی مسئولان این قتل عام می شود و تأکید می کند: «در مورد نقض های فاحش حقوق بشری از این قبیل، صرف نظر از زمان ارتکاب آنها، هیچ مصونیتی از مجازات نباید وجود داشته باشد». ایرانیان در سراسر جهان با حضور شخصیت ها و نهادهای بین المللی همراه با بازماندگان جانباختگان اعدام های سراسری و زندانیان سیاسی سابق، هر سال و به ویژه امسال، خاطرات تلخ آن دوران را مرور می کنند تا با یادآوری فاجعه ای که در تاریخ معاصر ایران نظیر نداشته است، چه بسا از تکرار آن جلوگیری شود. مسببان این فاجعه و ترورهای خارج از کشور هنوز و همچنان در مقام رهبری و نهادهای تصمیم گیرنده کشور قرار دارند. اینها همان کسانی هستند که هر بار برای نمایش «انتخابات» وارد میدان می شوند. و افسوس که برخی مدعیان را مطلقا شرمی نیست هنگامی که «شناسنامه» خود را برای رأی دادن به جنایتکاران و مشارکت در نظام جنایت به حوزه های رأی گیری در ایران و یا به مأموران سفارت خانه ها ارائه می دهند. آن هم در شرایطی که اگر در دهه شصت، دایره جنایت به فعالان سیاسی و مخالفان و دگراندیشان محدود می شد، امروز با تهمت «اقدام علیه امنیت ملی» و وابستگی به گروه های تروریستی، همراه با اعدام های خیابانی و اعدام کودکان و نوجوانان، دامان فعالان اجتماعی و مردم عادی را گرفته است. چرا زمامداران جمهوری اسلامی درباره اعدام های دهه شصت و قتل عام تابستان 67 سخنی نمی گویند؟ اگر به درستی کار خود معتقدند، چرا از آن دفاع نمی کنند؟ اگر آن را رد می کنند، چرا از آن فاصله نمی گیرند، حتی اگر خود در آن زمان جزو تأییدکنندگانش بوده باشند؟ آن هم در شرایطی که آنگونه که رایج است، می توان در یک توافق نانوشته و ناگفته، همه چیز را گردن «امام» مرحوم انداخت؟ اما در این صورت جنایات کنونی را گردن چه کسی می توان انداخت؟ چرا احزاب قانونی و «نیمه قانونی» که هر بار برای «اصلاح» یا «بازگشت به قانون اساسی اولیه» نظام داد سخن می دهند، سرکوب و جنایات این رژیم را که در سالهای اخیر به کوچه و خیابان کشیده شده است، به روی خود نمی آورند مگر آنکه بخواهند از آن برای «تبلیغات انتخابی» استفاده کنند؟ و یا آن کسانی که هم یاد اعدام شدگان را گرامی می دارند و هم به اعدام کنندگان رأی می دهند، بر اساس کدام اخلاق دوگانه و کدام سیاست مبتنی بر دمکراسی و حقوق بشر رفتار می کنند؟سی سال پس از آدم سوزی سینما رکس آبادان، سی سال پس از آغاز موج اعدام ها، بیست سال پس از پایان جنگ، بیست سال پس از کشتار 67، نوزده سال پس از ترور قاسملو، شانزده سال پس از ترور میکونوس، پانزده سال پس از ترور بختیار، ده سال پس از قتل های زنجیره ای، پنج سال پس از قتل زیبا (زهرا) کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی- کانادایی، و... و هر سال و هر ماه و هر روز، دستگیری و پیگرد و زندان و شکنجه و اعدام در گوشه ای از این خاک سوخته. امروز بهنام زارع، به عنوان پنجمین نوجوان در سالی که تنها پنج ماه از آن گذشته است، اعدام شد. به راستی مقصر این همه فاجعه و کشتار در یک دوره کوتاه سی ساله کیست؟ به نظر می رسد حکومت رأس مسئول مثلثی نامتوازن را تشکیل می دهد که دو رأس دیگر آن را به ترتیبِ سنگینی بار مسئولیت، همانا گروه های سیاسی (قانونی و غیرقانونی) و مردم تشکیل می دهند. نمی توان جنایات رژیم را محکوم کرد و نقش کژ گروه های سیاسی و یک جامعه ناهنجار را در آنها ندید. کسانی که در چنین شرایطی و با کمترین امکانات، حاملان آرمان و امید برای یک جامعه بهتر و یک ساختار مبتنی بر دمکراسی و حقوق بشر هستند، با کمترین نقطه اتکا، دهه شصت دیگری را تجربه می کنند که چشم باز جامعه جهانی و تکنیک ارتباطات آنها را تا اندازه ای از فاجعه ای که بر سر آزادی خواهان آن دوران رفت، در امان می دارد اگرچه ادامه این راه در هیچ دورانی و در هیچ کشوری بدون قربانی ممکن نبوده است.