
۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه
نامه منصور اسانلو به رياست بهداري اوين
عدم تحمل کيفر به دليل بيماري هاي گوناگون به گواهي پرونده بهداري اندرزگاه 7 و بهداري مرکز ، دکتر موحدي و رياست محترم بهداري زندان اوينبا سلاماحتراما با توجه به ارسال نامه قبلي با وجود کليه نامه هاي بيمارستان و پزشکان فوق تخصص کلنيک چشم و آقاي عطا فروغي معاونت محترمحضرت عالي در امور درماني بهداري در بيمارستان با وجود اصل نامه ها و گواهي هاي پزشکي نزد ايشان و مراجعه پرنده هاي پزشکي بيماري در بهداري اندرزگاه 7 به بهداري مرکزي اوين و بهداري بند 209 اطلاعات که در صورت تقاضاي حضرت عالي از بند 209 قابل دسترس خواهد بود و سوابق بيماري جراحي قلب به علت گرفتگي عروق و گرفتگي مجدد بعد از عمل جراحي و تائيد توسط متخصص قلب بهداري زندان اوين دکتر سليمان پور و عمل جراحي شبکيه چشم و ادامه درمان و جراحي هاي چشم چپ در طي شش ماه آينده و ايجاد ديسک کمر و سائيدگي مهره هاي ستون فقرات به گواهي عکس و پزشک متخصص ارتوپد بهداري زندان اوين که سابقه در بهداري زندان اندرزگاه 7 اوين موجود است و سوابق ديسک کمر و 6 جلسه برق در تير ماه 1385 در فيزو تراپي بهداري مرکز زندان اوين موجود مي باشد و وجود خون و عفونت در ادرار سابقه دوباره توليد و دفع سنگ کليه در 209 اوين که سوابق سونوگرافي و تائيد وجود سنگ در هر دو کليه بنده در پرونده بهداري مرکز اوين وجود است و هم اکنون نيز از آزمايش ادرار گرفته شده خون و عفونت در ادرار موجود است که سابقه آن در پرونده بهداري اندرزگاه 7 موجود است و به تائيد پزشک زندان اوين در اندرزگاه 7 رسيده شده است .مبتلا شدن به آنفولانزاي شديد ناشي از اپيدمي آنفولانزا در زندان که بيش از يک هفته است به آن مبتلا شده ام و احتمال برونشيت و ديگر بيماري ها عميق ريوي با توجه به شلوغي بند ها دارد که خوب نشده است که سوابق 3 بار مراجعه و استفاده از داروهاي مختلف در بهداري اندرزگاه 7 موجود استلذا با توجه به اين موارد و سوابق و همچنين آسيب ديدگي سيستم عصبي دست راست بر اثر فشار دستبند تقاضاي ارسال و معرفي نامه به متخصص عصبي را خواهانمبا نهايت تشکرمنصور اسانلو
پیش از یک دیوار تازه
داریوش همایون پیش از یک دیوار تازه . اوضاع کنونی دست کم از یک نظر دوران انقلاب اسلامی را به یاد می آورد ــ هنگامی که نیرو های سیاسی بی هیچ پروای آینده با سر به فرصتی که پیش آمد زدند. ما در بیرون ایران سرانجام به آزادی گفتار رسیده ایم ــ آن اندازه از دمکراسی که بیشترمان به عنوان بیگانه و میهمان می توانیم بورزیم ــ و همه چیز از آن آغاز می شود، از حکومت مردم برای مردم تا حقوق بشر. ولی مانند هر فضیلت نویافته می باید آدابش را نیز فراگیریم ــ مکانیسم هائی که سودمندی های نهائی آزادی گفتار را همچون بزرگ ترین سلاح در پیکار با دروغ و ستمگری به بار می آورد. این سودمندی ها را به دو بخش می توان کردـ رسیدن به حقیقت، و رسیدن به تفاهم و همرائی و همفکری و همکاری که سلاح های نیرومندی در مبارزه با بیماری های اجتماعی است ــ بسته به اوضاع و احوال. آزادی گفتار همچنین می تواند سلاحی برای پوشاندن حقیقت و جنگ تا نابودی باشد، باز بسته به اوضاع و احوال. تفاوت جامعه های سالم و بیمار یکی هم در کاربرد این سلاح است. در بیماری سیاسی ما همین بس که در آزاد ترین جامعه ها دست گشاده ای را که برای ابراز نظر یافته ایم اسباب ژرف تر کردن دره ی سوء تفاهم ها و اختلافات می سازیم. اگر بحث سیاسی آزادانه صرفا به قصد کوبیدن مخالف و جلب موافق باشد نه تنها برخلاف طبیعت آزادی گفتار کار می کند بلکه در خدمت گرایش های ضد آزادی در می آید. سرانجام بحثی که رسیدن به حقیقت و تفاهم در آن جائی ندارد و واژه ها کار شمشیر را می کنند آن است که طرف های بحث خواهند گفت همین است که هست و دیگر زور است که سخن آخز را خواهد گفت ــ مانند آنچه تقریبا همیشه در ایران دیده ایم. اگر کسان حتی حاضر به شنیدن استدلال های دیگران نباشند و همان سخنان خود را به صورت های گوناگون تکرار کنند دیگر بحثی نخواهد بود و رویداد ها در فضای دیگری که ربطی به دمکراسی ندارد جریان خواهد یافت. دمکراسی ها از همین جا های کوچک در کشور های جهان سومی مانند ما پیاپی شکست خورده اند. آزادی گفتار نیز مانند رای دادن برای دمکراسی بس نیست. در کنار آنها روحیه آزادمنشی را می باید پرورش داد وگرنه گفتار آزاد به حالت تاسف آوری می افتد که به فراوانی در همین رسانه های خودمان می بینیم؛ و رای دادن پوششی برای انحصار مراکز قدرت استبدادی می شود. سی سالی است که ما در بیرون می توانیم هرچه می خواهیم بگوئیم و بشنویم. در این سه دهه چند نمونه می توان نشان داد که طرف های بحث ــ موضوع آن تاریخ همروزگار باشد یا شخصیت های تاریخی یا در این اواخر موضوع حقوق اقوام ایرانی و عدم تمرکز ــ که بحث ها به جائی رسیده باشد؟ بگذریم از مواردی که گفتگو فاصله ها را بیشتر و اعتماد متقابل را کمتر کرده است. آنجا ها هم که اختلاف نظز به دلیل اقدامات رژیم برطرف شده است ــ رویکرد به اصلاحات ــ هیچ تفاوتی نکرده است. تاریخ همروزگار و شخصیت های تاریخی اهمیت چندان ندارند ولی مسئله حقوق اقوام و عدم تمرکز در دست های کسانی تا سلاح کشنده بالا می رود. بیزاری و کینه ای که از نوشته های پاره ای سخنگویان قومگرا زبانه می کشد در های هر گفتگو را چه رسد به تفاهم بسته است. دیگران نیز که مواضع اعتدالی تری دارند همان بی اعتنائی به واقعیات شناخته شده علمی و بین المللی و همان انکار و نادیده گرفتن اعلام ها و استدلال های مخالف را نشان می دهند. مخالفان فدرالیسم و جدائی و مرزکشی زبانی و حق تعیین سرنوشت، خواهان برطرف کردن تبعیض و تمرکز بر پایه اسناد تصویب شده سازمان ملل متحد در یک نظام دمکراسی لیبرال و حکومت غیر متمرکز هستند. انتظارشان این است که دست کم یادآوری های پیاپی آنان شنیده شود. اما هیچ واکنشی حتی رد و انکار نیست ــ همان گفتگوی کران. باز قوم نیست و ملت است و ملت یعنی زبان و دمکراسی یعنی فدرالیسم، و حقوق بشر یعنی حق تعیین سرنوشت. مرغ بحث یک پا دارد و دیگران نظرشان هر چه باشد، فاشیست و مخالف حقوق دمکراتیک ملت های ایران هستند و نمی خواهند آنها به زبان مادری خود سخن بگویند و آموزش ببینند. تا نا آرامی های یکی دو ساله گذشته در آذربایجان، بلوچستان و خوزستان و پاسخ خشونت بار رژيم به تظاهرات مردم و تلاش فزاینده گروه ها و سازمان های قومی که در دفاع از حقوق هم میهنان غیر فارسی زبان به درجات گوناگون قربانی تعصب و خشونت شده اند نمی بود می شد چندان به موضوع نپرداخت. ولی تحریکات از هر سو، و سیاست های خارجی و داخلی رژیم اسلامی که سراسر در مسیر ازهم گسیختن کامل جامعه ایرانی است جائی برای آسودگی و آسانگیری و روزمره گی نمی گذارد. این بس نیست، پاره ای محافل بیگانه نیز برای ضعیف کردن جمهوری اسلامی با بهره برداری از نارضائی های قومی و مذهبی در ایران طرح هائی ریخته اند که ایرانیان را به جان یکدیگر بیندازند. ما بازی با آتش را از گوشه های گوناگون از درون و بیرون ایران و از درون و بیرون دستگاه حکومتی می توانیم ببینیم . اوضاع کنونی دست کم از یک نظر دوران انقلاب اسلامی را به یاد می آورد ــ هنگامی که نیرو های سیاسی بی هیچ پروای آینده با سر به فرصتی که پیش آمد زدند. امروز سر های شکسته از شمارش هم درگذشته است. در فضای پر تنش و حساس کنونی انتظار همه گونه زياده روی و انحراف و سوء استفاده می نوان داشت و عوامل رژيم بويژه از هيچ اقدام خرابکارانه رويگردان نخواهند بود. بی هيچ مبالغه ای می توان گفت که کشور ما مدت های دراز است با چنين وضع پر مخاطره ای که امنيت شهروندان و موجوديت ملی را تهديد می کند روبرو نبوده است. از سوئی بحران اتمی که ايران را برلب پرتگاه برده است و از سوئی ندانم کاری و فساد و زورگوئی حکومتی که لحظه به لحظه زندگی می کند و همه اش به آخرالزمان می انديشد جای هيچ خوشبينی به آينده نمی گذارد. پیش از آنکه یک دیوار دیگر میان ما کشیده شود بدنیست به امکان تفاهمی بر موضوع حقوق اقوام و عدم تمرکز بیندیشیم. شناخت حق افراد به اينکه حقوق برابر انسانی داشته باشند و دور از هر تبعيض و آزار به زبان مادری شان بخوانند و بنويسند و از مذهبی که خودشان می خواهند پيروی کنند و امور محلی شان را خودشان در دست داشته باشند و حکومتشان را خودشان انتخاب کنند وظيفه همه آزاديخواهان ايران است. پيوستن به مبارزه برای اجرای اين تعهدات نه تنها در حل مشکل اقليت های مذهبی و قومی موثر خواهد بود بلکه قدرت لازم را برای آزاد کردن ايرانيان از حکومت ارتجاعی فاشيستی بسيج خواهد کرد. عدم تمرکز و تقسيم اختيارات حکومتی، بزرگ ترين تضمين دمکراسی و جلوگيری از برآمدن نظام های استبدادی بهر شکل و نام است. پيش از آنکه کار ها از دست بدر رود و نيرو های دلسوز و ميهن دوست مغلوب عناصر افراطی و بی مسئوليت شوند بايد برای دفاع از موجوديت ملی ايران و حقوق همه اقوام و مذاهب در اين سرزمين، به فعاليت، و مبارزه با سياست های تبعيض آميز و سرکوبگرانه رژيم آخوندی پرداخت. تفرقه و دشمنی در ميان مردم و نيرو های سياسی تنها به جمهوری اسلامی کمک خواهد کرد که چند صباحی بيشتر به تاراج منابع ملی بپردازد و دانشگاه ها را گورستان و گورستان ها را آباد کند و گروه های بيشتری را به اعتياد يا گريز از کشور و آوارگی در خارج بکشاند.
۱۳۸۶ آذر ۷, چهارشنبه
گناه اصلی تحريم
داريوش همايون
شکست، چنانکه گفتهاند، يتيم است ولی متهمان بسيار دارد و پدران اصلی معمولا کمتر از ديگران سرزنش میشوند. پس از دور اول انتخابات که نخستين نامزد اصلاحگران به جائی نرسيد و پس از دور دوم که رهاننده آنان بار ديگر با روسياهی سزاوارش ازميدان انتخاباتی بيرون رفت اکنون سازشکاران بيرون و درون، زبان ملامت بر تحريم کنندگان انتخابات گشودهاند که مسئول شکست اصلاحات و روی کار آمدن کسی هستند که نماينده راستين نسل دوم انقلاب شکوهمند خودشان است، همان انقلاب "بهمن" که هنوز تنها دستاورد و مايه خشنودی و سربلندی بسا زندگیهای تباه است. در انتخابات رياست جمهوری آنچه روی داد دنباله روندی بود که از انتخابات انجمنهای شهر آغاز شد و در انتخابات مجلس به هزيمت اصلاحگران انجاميد. توده رای دهنگانی که دوم خرداد را بلند آوازه کرده بودند و مجلس را برای اصلاحگران برده بودند و باز با بی ميلی و "اميدواری برضد اميد" به يک رهبر سست عنصر و سرسپرده ولايت فقيه به عنوان پرچمدار اصلاحات رای داده بودند از فرايند انتخاباتی بيرون رفتند و ميدان را به جناح ديگر حکومت سپردند که اگر اصلاحگر نيست دست کم ادعايش را نمیکند. شکست دوگانه اصلاحگران در اين انتخابات، نخست معين و سپس رفسنجانی، تفاوتی با آن دو بار ندارد و گناهش به گردن کسانی است که اصلاحات را نيز مانند آزاديخواهی از معنايش تهی کردهاند. حتا اگر تحريم گسترده انتخابات نيز در ميان نمیبود نتيجه نهائی چندان تفاوتی نمیکرد. سازشکاران خود نيز میدانند که پس از نمايش شش ساله گذشته اصلاحات و بويژه مجلسی که هواداران رئيس جمهوری در آن اکثريت داشتند کسی چون معين به دشواری میتوانست ميليونها ايرانی سرخورده را متقاعد کند که چيزی بيش از يک خاتمی ناتوانتر است. او تزلزل خود را در همان چند هفتهء از معرفی نامزدها تا دور دوم رای گيری نشان داد و مسلم بود که چهار سال را با سخنان ميانتهی خواهد گذراند و اگر هم حد اکثر يک دو بار به انديشه استعفا بيفتد دوستان مشارکتی و ملی مذهبی فورا منصرفش خواهند کرد. با چنان کانديدای بيرنگی، تحريم و غير تحريم تفاوتی نمیداشت. گله و ناراحتی اصلی سوگواران، خرد شدن رفسنجانی است. ولی شکست او نيز بيش از آنکه به تحريم کنندگان مربوط باشد از خودش بود. هنگامی که او و احمدی نژاد دربرابر هم قرار گرفتند میشد انتظار داشت که بسياری از مردم کنار کشيده، از احمدی نژاد به او پناه ببرند. آنچه روی داد ــ و میبايد سرانجام دوستداران "خانواده" و "پدر خوانده" را به خود آورد ــ پناه بردن رای دهندگان از او به احمدی نژاد بود. کارنامه سياه او پشت سرش است؛ کارنامه سياه رئيس جمهوری تازه پيش روی اوست. گناه تحريم کنندگان نيست که آرزومندان پايندگی جمهوری اسلامی بهر صورت، قهرمان آزادی و اصلاحات آبرومندتر از مردی ندارند که بيست و هفت سال دستش در خون و دارائی ايرانيان بوده است.
* * *
تحريم انتخابات، نه گفتن به کل رژيم بود و بيرون رفتن از کشاکش درونی در بالاترين محافل حکومتی که مسئله اصلی اين انتخابات بشمار میرفت. اصلاحگری در برابر تند روی، برخلاف تصور سازشکاران کمترين جائی در اين انتخابات نداشت و اگر معين را هم به نامزدی منصوب کردند برای کشاندن بقايای ساده دلان به صندوقهای رای بود. نبرد قدرتی ميان دو سهم برنده اصلی ميراث خمينی، از همان دور اول رياست جمهوری رفسنجانی در گرفته بود که اين بار بايست فيصله میيافت. ائتلافی از سپاه و حوزه و حجره در پيرامون خامنهای که اداره کشور را در دست دارد، بهتر میدانست که زمينه اصلی انتخابات چيست. زمان آن رسيده بود که شبکه فساد و چپاول "خانواده" به سود شبکههای ديگر محدود شود و از آن مهمتر مسير جانشينی، جانشينی خامنهای و جانشينی نسلی، تعيين گردد. آنها فرايند انتخاباتی را بجای اقدامات خشنتر برگزيدند که هم رژيم را بی ثباتتر نمیکرد و هم موثرتر میبود. رفسنجانی با ورود در انتخابات، هاله دروغينی را که ثروت سرشار او بر گرد سرش کشيده است از دست داد. با همه تقلبهائی که شد و ميليونها رايی که ساختند ديگر پرشورترين هواداران و برخوردارانش نيز میدانند که جايگاه او به عنوان يکی از منفورترين چهرههای سياست ايران در کجاست. اوست که توانسته است برای کسی چون احمدی نژاد اعتباری فراهم کند. با همه تاثيری که تحريم در کاهش رای دهندگان داشت تهيههای دقيقی که برای پيروزی يک کانديدای جوانتر و اسلامیتر و انقلابیتر و به رهبری نزديکتر ديده بودند هر نتيجه ديگر رای گيری را عملا نا ممکن میگردانيد. رئيس جمهوری آينده از پيش برگزيده شده بود و بقيه کار را دويست هزار سپاهی و بسيجی و آزادی عمل در حوزههای رای گيری و منابع مالی نامحدود و تاييد خودبخود شورای نگهبان انجام داد. در انتخاباتی که جدیترين موضوع بحث، مبالغی بود که به رای دهندگان وعده میدادند (تا پنجاه هزار تومان به هر ايرانی رسيد) پيام عوامگرايانه (پوپوليستی) احمدی نژاد در ميان فقيرترين مردم هواداران فراوانی برايش فراهم کرد. تنها اگر با اعتبارترين آزاديخواهان درايران، کسانی مانند گنجی و زرافشان و امير انتظام و طبرزدی، پا بر سر آبرو و باورهای خود میگذاشتند و از بدترين نامزد در صحنه، از کسی چون سردار آدمکشی و بساز و بفروشی، پشتيبانی میکردند و بيست ميليونی ديگر از مردم به آنان گوش فرا میدادند و برای تکرار صحنههای دل بهم زن و جنايت بار آن هشت ساله صفهای کيلومتری میبستند؛ تنها در آن شرايط همه غير ممکن آرزوئی سازشکاران يا منتظران پاداش، میشد احمدی نژاد را شکست داد. ما بر حال اصلاحگران بيرون و درون جز تاسف نمیتوانيم. ولی تحريم انتخابات از سوی عموم نيروهای هوادار دمکراسی و حقوق بشر در هر جا، دست کم آبروی آنچه را که گذاشتهاند از مبارزه مردمی بماند نگهداشت ــ يا شايد گناه اصلی ما اين بوده است و رويشان نمیشود بر زبان آورند.
شکست، چنانکه گفتهاند، يتيم است ولی متهمان بسيار دارد و پدران اصلی معمولا کمتر از ديگران سرزنش میشوند. پس از دور اول انتخابات که نخستين نامزد اصلاحگران به جائی نرسيد و پس از دور دوم که رهاننده آنان بار ديگر با روسياهی سزاوارش ازميدان انتخاباتی بيرون رفت اکنون سازشکاران بيرون و درون، زبان ملامت بر تحريم کنندگان انتخابات گشودهاند که مسئول شکست اصلاحات و روی کار آمدن کسی هستند که نماينده راستين نسل دوم انقلاب شکوهمند خودشان است، همان انقلاب "بهمن" که هنوز تنها دستاورد و مايه خشنودی و سربلندی بسا زندگیهای تباه است. در انتخابات رياست جمهوری آنچه روی داد دنباله روندی بود که از انتخابات انجمنهای شهر آغاز شد و در انتخابات مجلس به هزيمت اصلاحگران انجاميد. توده رای دهنگانی که دوم خرداد را بلند آوازه کرده بودند و مجلس را برای اصلاحگران برده بودند و باز با بی ميلی و "اميدواری برضد اميد" به يک رهبر سست عنصر و سرسپرده ولايت فقيه به عنوان پرچمدار اصلاحات رای داده بودند از فرايند انتخاباتی بيرون رفتند و ميدان را به جناح ديگر حکومت سپردند که اگر اصلاحگر نيست دست کم ادعايش را نمیکند. شکست دوگانه اصلاحگران در اين انتخابات، نخست معين و سپس رفسنجانی، تفاوتی با آن دو بار ندارد و گناهش به گردن کسانی است که اصلاحات را نيز مانند آزاديخواهی از معنايش تهی کردهاند. حتا اگر تحريم گسترده انتخابات نيز در ميان نمیبود نتيجه نهائی چندان تفاوتی نمیکرد. سازشکاران خود نيز میدانند که پس از نمايش شش ساله گذشته اصلاحات و بويژه مجلسی که هواداران رئيس جمهوری در آن اکثريت داشتند کسی چون معين به دشواری میتوانست ميليونها ايرانی سرخورده را متقاعد کند که چيزی بيش از يک خاتمی ناتوانتر است. او تزلزل خود را در همان چند هفتهء از معرفی نامزدها تا دور دوم رای گيری نشان داد و مسلم بود که چهار سال را با سخنان ميانتهی خواهد گذراند و اگر هم حد اکثر يک دو بار به انديشه استعفا بيفتد دوستان مشارکتی و ملی مذهبی فورا منصرفش خواهند کرد. با چنان کانديدای بيرنگی، تحريم و غير تحريم تفاوتی نمیداشت. گله و ناراحتی اصلی سوگواران، خرد شدن رفسنجانی است. ولی شکست او نيز بيش از آنکه به تحريم کنندگان مربوط باشد از خودش بود. هنگامی که او و احمدی نژاد دربرابر هم قرار گرفتند میشد انتظار داشت که بسياری از مردم کنار کشيده، از احمدی نژاد به او پناه ببرند. آنچه روی داد ــ و میبايد سرانجام دوستداران "خانواده" و "پدر خوانده" را به خود آورد ــ پناه بردن رای دهندگان از او به احمدی نژاد بود. کارنامه سياه او پشت سرش است؛ کارنامه سياه رئيس جمهوری تازه پيش روی اوست. گناه تحريم کنندگان نيست که آرزومندان پايندگی جمهوری اسلامی بهر صورت، قهرمان آزادی و اصلاحات آبرومندتر از مردی ندارند که بيست و هفت سال دستش در خون و دارائی ايرانيان بوده است.
* * *
تحريم انتخابات، نه گفتن به کل رژيم بود و بيرون رفتن از کشاکش درونی در بالاترين محافل حکومتی که مسئله اصلی اين انتخابات بشمار میرفت. اصلاحگری در برابر تند روی، برخلاف تصور سازشکاران کمترين جائی در اين انتخابات نداشت و اگر معين را هم به نامزدی منصوب کردند برای کشاندن بقايای ساده دلان به صندوقهای رای بود. نبرد قدرتی ميان دو سهم برنده اصلی ميراث خمينی، از همان دور اول رياست جمهوری رفسنجانی در گرفته بود که اين بار بايست فيصله میيافت. ائتلافی از سپاه و حوزه و حجره در پيرامون خامنهای که اداره کشور را در دست دارد، بهتر میدانست که زمينه اصلی انتخابات چيست. زمان آن رسيده بود که شبکه فساد و چپاول "خانواده" به سود شبکههای ديگر محدود شود و از آن مهمتر مسير جانشينی، جانشينی خامنهای و جانشينی نسلی، تعيين گردد. آنها فرايند انتخاباتی را بجای اقدامات خشنتر برگزيدند که هم رژيم را بی ثباتتر نمیکرد و هم موثرتر میبود. رفسنجانی با ورود در انتخابات، هاله دروغينی را که ثروت سرشار او بر گرد سرش کشيده است از دست داد. با همه تقلبهائی که شد و ميليونها رايی که ساختند ديگر پرشورترين هواداران و برخوردارانش نيز میدانند که جايگاه او به عنوان يکی از منفورترين چهرههای سياست ايران در کجاست. اوست که توانسته است برای کسی چون احمدی نژاد اعتباری فراهم کند. با همه تاثيری که تحريم در کاهش رای دهندگان داشت تهيههای دقيقی که برای پيروزی يک کانديدای جوانتر و اسلامیتر و انقلابیتر و به رهبری نزديکتر ديده بودند هر نتيجه ديگر رای گيری را عملا نا ممکن میگردانيد. رئيس جمهوری آينده از پيش برگزيده شده بود و بقيه کار را دويست هزار سپاهی و بسيجی و آزادی عمل در حوزههای رای گيری و منابع مالی نامحدود و تاييد خودبخود شورای نگهبان انجام داد. در انتخاباتی که جدیترين موضوع بحث، مبالغی بود که به رای دهندگان وعده میدادند (تا پنجاه هزار تومان به هر ايرانی رسيد) پيام عوامگرايانه (پوپوليستی) احمدی نژاد در ميان فقيرترين مردم هواداران فراوانی برايش فراهم کرد. تنها اگر با اعتبارترين آزاديخواهان درايران، کسانی مانند گنجی و زرافشان و امير انتظام و طبرزدی، پا بر سر آبرو و باورهای خود میگذاشتند و از بدترين نامزد در صحنه، از کسی چون سردار آدمکشی و بساز و بفروشی، پشتيبانی میکردند و بيست ميليونی ديگر از مردم به آنان گوش فرا میدادند و برای تکرار صحنههای دل بهم زن و جنايت بار آن هشت ساله صفهای کيلومتری میبستند؛ تنها در آن شرايط همه غير ممکن آرزوئی سازشکاران يا منتظران پاداش، میشد احمدی نژاد را شکست داد. ما بر حال اصلاحگران بيرون و درون جز تاسف نمیتوانيم. ولی تحريم انتخابات از سوی عموم نيروهای هوادار دمکراسی و حقوق بشر در هر جا، دست کم آبروی آنچه را که گذاشتهاند از مبارزه مردمی بماند نگهداشت ــ يا شايد گناه اصلی ما اين بوده است و رويشان نمیشود بر زبان آورند.
سياست پدر و مادر میخواهد
داريوش همايون
زبان فارسی در ضرب المثلهای ويرانگر خود، ويرانگر فرهنگ و جامعه، ضرب المثل است: من نوکر بادمجان نيستم؛ دستی که به دندان نتوان برد ببوس؛ هر که در است ما دالانيم؛ سيلی نقد به از حلوای نسيه است؛ ما با کسی شير نخوردهايم؛ ديگی که به سر من نجوشد ... مردم ما برای آنکه اخلاق و استواری منش (کاراکتر) را از زندگی خود بيرون ببرند از اين دستور عملهای جايگرفته در ژرفای فرهنگ و روان ايرانی فراوان دارند. از اين ميان "سياست پدر و مادر ندارد" يکی از خطرناکترين و رايج ترين است. سياست که از جمله ريشه در فرهنگ دارد، اخلاق و فرهنگ و جامعه را میسازد و پيداست از سياستی که پدر و مادر ندارد، يعنی در يک خلاء اخلاقی ورزيده میشود، چه در میآيد. (عوامل اقتصادی و نفوذ خارجی در شکل دادن سياست موضوع ديگری است.) ما ناپاکی و دروغ را در سياست خود مسلم میگيريم زيرا در زندگی شخصی نيز پيمانشکنی و دوروئی را از مقوله زرنگی میشماريم. تنها سياست ما نيست که پدر و مادر ندارد. تا هنگامی که زرنگی در تعبير زشت خود برای ما فضيلتی باشد به عنوان يک جامعه محکوم به تحمل شرايطی هستيم که جامعههائی با زرنگی کمتر و خردمندی بيشتر لحظهای زيربارش نمیروند. اما در اينجا سخن از درس بيهوده اخلاق نيست. بنبست سياست ايران را میبايد از جائی گشود يا آغاز به گشودن کرد. بنبست سياست به اين معنی است که انرژی اجتماعی بجای ساختن و پيش رفتن در رکود و ويرانگری و واپس رفتن صرف شود.؛ نيروها بجای آنکه برهم انباشته شوند يکديگر را خنثی کنند؛ موفقيت و پيش افتادن تحمل نشود. اين بنبست در تماميتش، در سطح جامعه، چنان گسترده و ژرف است که دستی هم به آن نمیتوان زد. ما ناگزيريم از جای کوچکتر آغاز کنيم ــ از اجتماع کوچک سياسی تبعيدی. سبب آن است که اجتماع تبعيدی آزادترين بخش جامعه ايرانی است، هم از سرکوبگری رژيم، هم از رقابت برسر پول و مقام. اين هردو به او آزادی عملی میدهد که دگرگونی رويکرد را آسانتر میکند. اگر ما بتوانيم اندکی اولويت را از پويش قدرت به عامل اخلاقی بدهيم به پديد آمدن يک فرهنگ سياسی تازه کمک خواهيم کرد که جامعه بزرگتر ايرانی را نيز به کار خواهد آمد. کسانی میتوانند اين سخن درست را تکرار کنند که سياست بی قدرت معنی ندارد، ولی اجتماع سياسی تبعيدی با سياست قدرت به جائی نرسيده است و نمیتواند برسد ــ به اين دليل ساده که قدرت در ايران است و او در ايران نيست. در بحثی از بيهودگی پويش قدرت و بيرون آمدن از سودای پيش افتادن يا واپس ماندن، يکی از دوستان چپ اعتراض کرد که فلان شخصيت اگر حتی راه برود برايش تبليغی است. ولی در اينهمه سالها و با اينهمه تبليغها باز ما همگان در کجائيم؟ حتی يک نام مشهور در اين دورافتادگی از صحنه واقعی، تا اندازه معينی کار میکند. از اين گذشته اگر پای پيش افتادن نيز در ميان باشد بيرون آمدن از فضای راکد بيست سی ساله گذشته استراتژی بهتری خواهد بود. گروههای مخالفان اگر بجای اولويت دادن به قدرت سياسی دورتر اندکی در پی اعتبار اخلاقی در دسترستر باشند در چشم دوست و دشمن بهتر جلوه خواهند کرد. اعتبار اخلاقی در اينجا به معنی متفاوت بودن هر چه بيشتر از روحيه بسيجی و حزب اللهی است که گوئی همه پليدی فرهنگ و سياست و جامعه را در خود آورده است.
* * *
زمينه اصلی دگرگونی در سياست و فرهنگ، رويکرد به دگرانديشان است ــ همان دشمنان پيشين که برای شکست دادنشان از حقوق بشر تا خود انسانيت، و از مصلحت ملی تا سود شخصی را میشد فدا کرد. رويکرد تازهای که زمانش رسيده پذيرفتن و گزاردن حق ديگران به اندازه حق خويش است ــ اختلاف عقيده را به عنوان واقعيت زندگی پذيرفتن، ارج گفتار درست و کردار بجا را از هر سو باشد دانستن، و ادب سياسی را رعايت کردن ــ در يک کلام از فضای قبيلهای به سپهر شهروندی درآمدن. آنچه گروههای بزرگی از ايرانيان فرهيخته و با انگيزه در بيرون ايران میکنند نموداری از نظامی است که به جای جمهوری اسلامی میخواهند. ما فردا در ايران خيال داريم در چه نظام سياسی (که با شکل حکومت پادشاهی يا جمهوری فرق دارد) بسر بريم؟ آيا کسان را به سبب گذشته سياسیشان به زندان میاندازيم؟ آيا سازمانهای سياسی مخالف خود را غير قانونی میکنيم و راه فعاليت سياسی را بر آنها میبنديم يا به مخالفان خود به اندازه خودمان آزادی سخن میدهيم؟ آيا به "هرکس يک رای يکبار" اعتقاد داريم يا میپذيريم که مردم میتوانند نظر خود را تغيير دهند و آنکه امروز اکثريت دارد میتواند فردا در اقليت بيفتد و اقليت میبايد امکان آن را بيابد که اکثريت شود؟ آيا فردا میخواهيم ٢۸ مرداد يا ٢٢ بهمن را همچون سند محکوميت بکاربريم و بهانه بیبهره ساختن کسان از حقوق مدنی سازيم؟ (فراموش نمیبايد کرد که ٢٢ بهمن هم هست، اگرچه به اندازه رويداد ديگر به رخ کشيده نمیشود.) نياز به تذکر ندارد که در آزاد منشترين کشورها نيز گروههای فاشيستی و تروريستی که درکنار دشمن با ميهن خود جنگيدهاند و از اين ارباب بيگانه به خدمت آن ارباب بيگانه در میآيند، همچنانکه گروههای مسلح، اجازه فعاليت سياسی ندارند و از مقوله ما بيروناند. در باره آثار پردامنه اين سياست تازه که میخواهد پارهای کمبودهای بنيادی جامعه سياسی ايران را برطرف سازد مبالغه نمیتوان کرد. حتی جامعهای فرو رفته در نيهيليسم را، که اندک اندک وصف حال ايران است، میتوان با نشان دادن سرمشقهای والائی بهتر کرد. بیاعتقادی و ناراستی و بیانصافی پردامنه با خود تشنگی به خلافش را میآورد. از همين روست که شرافتمندی و درستی و پابندی به اصول در ميان ايرانيان بيش از جامعههای سالمتر ستايشانگيز است. میتوان از جاهائی که وسوسه زير پا گذاشتن ارزشهای اخلاقی کمتر است، جائی که ما هستيم، آغاز کرد. اگر ما گوشه کوچکی را هم از سياست ايران پاکتر کنيم تحول بزرگی خواهد بود زيرا نشان میدهد که ما نيز میتوانيم هر چه را در جای خودش بگذاريم، هر اختلاف را تا دشمنی نبريم، و گاه توافق کنيم که موافقت نکنيم و در جاهای مهمتر همراه باشيم. گذاشتن چنان سرمشق عملی، بزرگترين خدمتی است که سياستگران تبعيدی میتوانند به بهکرد سياست ايران بکنند.
زبان فارسی در ضرب المثلهای ويرانگر خود، ويرانگر فرهنگ و جامعه، ضرب المثل است: من نوکر بادمجان نيستم؛ دستی که به دندان نتوان برد ببوس؛ هر که در است ما دالانيم؛ سيلی نقد به از حلوای نسيه است؛ ما با کسی شير نخوردهايم؛ ديگی که به سر من نجوشد ... مردم ما برای آنکه اخلاق و استواری منش (کاراکتر) را از زندگی خود بيرون ببرند از اين دستور عملهای جايگرفته در ژرفای فرهنگ و روان ايرانی فراوان دارند. از اين ميان "سياست پدر و مادر ندارد" يکی از خطرناکترين و رايج ترين است. سياست که از جمله ريشه در فرهنگ دارد، اخلاق و فرهنگ و جامعه را میسازد و پيداست از سياستی که پدر و مادر ندارد، يعنی در يک خلاء اخلاقی ورزيده میشود، چه در میآيد. (عوامل اقتصادی و نفوذ خارجی در شکل دادن سياست موضوع ديگری است.) ما ناپاکی و دروغ را در سياست خود مسلم میگيريم زيرا در زندگی شخصی نيز پيمانشکنی و دوروئی را از مقوله زرنگی میشماريم. تنها سياست ما نيست که پدر و مادر ندارد. تا هنگامی که زرنگی در تعبير زشت خود برای ما فضيلتی باشد به عنوان يک جامعه محکوم به تحمل شرايطی هستيم که جامعههائی با زرنگی کمتر و خردمندی بيشتر لحظهای زيربارش نمیروند. اما در اينجا سخن از درس بيهوده اخلاق نيست. بنبست سياست ايران را میبايد از جائی گشود يا آغاز به گشودن کرد. بنبست سياست به اين معنی است که انرژی اجتماعی بجای ساختن و پيش رفتن در رکود و ويرانگری و واپس رفتن صرف شود.؛ نيروها بجای آنکه برهم انباشته شوند يکديگر را خنثی کنند؛ موفقيت و پيش افتادن تحمل نشود. اين بنبست در تماميتش، در سطح جامعه، چنان گسترده و ژرف است که دستی هم به آن نمیتوان زد. ما ناگزيريم از جای کوچکتر آغاز کنيم ــ از اجتماع کوچک سياسی تبعيدی. سبب آن است که اجتماع تبعيدی آزادترين بخش جامعه ايرانی است، هم از سرکوبگری رژيم، هم از رقابت برسر پول و مقام. اين هردو به او آزادی عملی میدهد که دگرگونی رويکرد را آسانتر میکند. اگر ما بتوانيم اندکی اولويت را از پويش قدرت به عامل اخلاقی بدهيم به پديد آمدن يک فرهنگ سياسی تازه کمک خواهيم کرد که جامعه بزرگتر ايرانی را نيز به کار خواهد آمد. کسانی میتوانند اين سخن درست را تکرار کنند که سياست بی قدرت معنی ندارد، ولی اجتماع سياسی تبعيدی با سياست قدرت به جائی نرسيده است و نمیتواند برسد ــ به اين دليل ساده که قدرت در ايران است و او در ايران نيست. در بحثی از بيهودگی پويش قدرت و بيرون آمدن از سودای پيش افتادن يا واپس ماندن، يکی از دوستان چپ اعتراض کرد که فلان شخصيت اگر حتی راه برود برايش تبليغی است. ولی در اينهمه سالها و با اينهمه تبليغها باز ما همگان در کجائيم؟ حتی يک نام مشهور در اين دورافتادگی از صحنه واقعی، تا اندازه معينی کار میکند. از اين گذشته اگر پای پيش افتادن نيز در ميان باشد بيرون آمدن از فضای راکد بيست سی ساله گذشته استراتژی بهتری خواهد بود. گروههای مخالفان اگر بجای اولويت دادن به قدرت سياسی دورتر اندکی در پی اعتبار اخلاقی در دسترستر باشند در چشم دوست و دشمن بهتر جلوه خواهند کرد. اعتبار اخلاقی در اينجا به معنی متفاوت بودن هر چه بيشتر از روحيه بسيجی و حزب اللهی است که گوئی همه پليدی فرهنگ و سياست و جامعه را در خود آورده است.
* * *
زمينه اصلی دگرگونی در سياست و فرهنگ، رويکرد به دگرانديشان است ــ همان دشمنان پيشين که برای شکست دادنشان از حقوق بشر تا خود انسانيت، و از مصلحت ملی تا سود شخصی را میشد فدا کرد. رويکرد تازهای که زمانش رسيده پذيرفتن و گزاردن حق ديگران به اندازه حق خويش است ــ اختلاف عقيده را به عنوان واقعيت زندگی پذيرفتن، ارج گفتار درست و کردار بجا را از هر سو باشد دانستن، و ادب سياسی را رعايت کردن ــ در يک کلام از فضای قبيلهای به سپهر شهروندی درآمدن. آنچه گروههای بزرگی از ايرانيان فرهيخته و با انگيزه در بيرون ايران میکنند نموداری از نظامی است که به جای جمهوری اسلامی میخواهند. ما فردا در ايران خيال داريم در چه نظام سياسی (که با شکل حکومت پادشاهی يا جمهوری فرق دارد) بسر بريم؟ آيا کسان را به سبب گذشته سياسیشان به زندان میاندازيم؟ آيا سازمانهای سياسی مخالف خود را غير قانونی میکنيم و راه فعاليت سياسی را بر آنها میبنديم يا به مخالفان خود به اندازه خودمان آزادی سخن میدهيم؟ آيا به "هرکس يک رای يکبار" اعتقاد داريم يا میپذيريم که مردم میتوانند نظر خود را تغيير دهند و آنکه امروز اکثريت دارد میتواند فردا در اقليت بيفتد و اقليت میبايد امکان آن را بيابد که اکثريت شود؟ آيا فردا میخواهيم ٢۸ مرداد يا ٢٢ بهمن را همچون سند محکوميت بکاربريم و بهانه بیبهره ساختن کسان از حقوق مدنی سازيم؟ (فراموش نمیبايد کرد که ٢٢ بهمن هم هست، اگرچه به اندازه رويداد ديگر به رخ کشيده نمیشود.) نياز به تذکر ندارد که در آزاد منشترين کشورها نيز گروههای فاشيستی و تروريستی که درکنار دشمن با ميهن خود جنگيدهاند و از اين ارباب بيگانه به خدمت آن ارباب بيگانه در میآيند، همچنانکه گروههای مسلح، اجازه فعاليت سياسی ندارند و از مقوله ما بيروناند. در باره آثار پردامنه اين سياست تازه که میخواهد پارهای کمبودهای بنيادی جامعه سياسی ايران را برطرف سازد مبالغه نمیتوان کرد. حتی جامعهای فرو رفته در نيهيليسم را، که اندک اندک وصف حال ايران است، میتوان با نشان دادن سرمشقهای والائی بهتر کرد. بیاعتقادی و ناراستی و بیانصافی پردامنه با خود تشنگی به خلافش را میآورد. از همين روست که شرافتمندی و درستی و پابندی به اصول در ميان ايرانيان بيش از جامعههای سالمتر ستايشانگيز است. میتوان از جاهائی که وسوسه زير پا گذاشتن ارزشهای اخلاقی کمتر است، جائی که ما هستيم، آغاز کرد. اگر ما گوشه کوچکی را هم از سياست ايران پاکتر کنيم تحول بزرگی خواهد بود زيرا نشان میدهد که ما نيز میتوانيم هر چه را در جای خودش بگذاريم، هر اختلاف را تا دشمنی نبريم، و گاه توافق کنيم که موافقت نکنيم و در جاهای مهمتر همراه باشيم. گذاشتن چنان سرمشق عملی، بزرگترين خدمتی است که سياستگران تبعيدی میتوانند به بهکرد سياست ايران بکنند.
در انتظار ظهور
داريوش همايون
مسافران ایران خبر از نگرانی روزافزون مردم، آن بخش طبقه متوسط و بالای مردم که پیرامون این مسافران را میسازد (ما هرکدام مردم خود را داریم) میدهند. همه جا سخن از تهدید جنگ است. خانوادهها هر چه بتوانند بیرون میفرستند و دوراندیشانه بسیج گریز احتمالی میکنند. در زیر سطح زندگی روزانه، هراس و بدبینی به آینده انباشته میشود. خبرهای خارجی هیچ خوب نیست و لاف زدنهای سران نظامی و غیرنظامی بجای دلگرمی دادن بر احساس ناامیدی میافزاید ــ با سرنوشت کشور در چنین دستهائی، با فرو افتادن در چنین ژرفاهائی جز فاجعه چه میتوان انتظار داشت؟ اینهمه، افزون بر بیترتیبی و ازهم بدر رفتن همه چیز است که در هر بازدید از ایران زنندهتز به چشم میخورد. پاسخ اینکه آیا از این هم بدتر ممکن است، همواره آری در میآید. آنچه مسافران طبعا کمتر میتوانند ببینند نگرانی در بالاترین لایههای حکومتی است که گاهگاه در سخنان احتیاط آمیز پارهای مسئولان و اظهار نظرهای آشکارتر پارهای مخالفان وفادار یا مجاز رژیم بازتاب مییابد. یک رویداد که میباید ترس را در قویترین دلها بیدار کرده باشد هیچ بر زبانها نیامده است ولی از نظر استراتژهای اسلامی میباید جای مهم، احتمالا تعیین کننده، داشته باشد. ویران شدن تاسیسات اتمی جنینی سوریه در حمله هوائی اسرائیل دو پیام اساسی داشت. نخست، کشورهائی هستند که نمیباید بمب اتمی داشته باشند. این کشورها یا مانند لیبی و کره شمالی امتیازاتی میگیرند و دست از بلندپروازیهای نامناسب برمیدارند یا مانند عراق و سوریه به زور اسلحه رویاهای خود را نقش بر آب میبینند. دوم، سیستم دفاع هوائی صدها میلیون دلاری که روسیه به جمهوری اسلامی و سوریه (از جیب و با "وام" یک میلیارد دلاری ایران) فروخته است به هر علت کار نمیکند. تکنولوژی امریکا و اسرائیل دست کم از عهده آنچه روسها آمادهاند به چنین رژیمهائی بفروشند پیشرفتهتر است. سران رژیم اسلامی که از وضع غمانگیز نیروی هوائی ایران آگاهند (سی سال پیش این نیرو با اسرائیل آن زمان پهلو میزد) بسیار به سیستم روسی خود دلخوش بودند. اف ۱٦ های اسرائیلی آن توهمات را از میان بردهاند. ایران دربرابر حملات هوائی امریکا یا اسرائیل بکلی بی دفاع است.
* * * یک نگرانی دیگر و ریشهدارتر به "دیکتاتور حقیری" که بر جمهوری اسلامی ریاست میکند و به جایگاهی که چاه جمکران در سیاستگزاری او و پشتیبانانش دارد برمیگردد. او و آن بخش "روحانیت" که پشت سر اوست گاهگاه انسان را به این اندیشه میاندازند که نه تنها درباره جنگ حسابهای اشتباهی میکنند، در ته وجود خویش بیمی از آن ندارند. همه روانشناسی و نظام اعتقادی آنها برگرد ظهور حضرت شکل گرفته است. آنها مامور آماده کردن اسباب ظهورند، چنانکه آن کوچکمرد بارها گفته است. اگر جنگ به گمانشان استکبار را درهم شکند جهان را به پیشباز آنکه از ژرفای جمکران برخواهد خاست خواهند برد و حقی بر گردن دنیا و آخرت خواهند یافت. اگر هم ببازند باز اسباب ظهور را راست خواهند کرد. مگر آنها افسار "کشور امام زمان" را در دست ندارند؟ یادآوری گاهگاهی نقش عادتها و قالبهای ذهنی، همانکه ازجمله ایمان نامیده میشود، در مصیبتهائی که به سر مردم میآید به ویژه در بحرانهای بزرگ لازم است. مردمی این گونه دچار تناقض و آشفتگی فکری که مائیم، خود را به جائی رساندهایم که ــ درست همچنانکه آلمانهای سده بیستم ــ احتمال دارد در زندگی یک نسل، نه یک بلکه دو مصیبت بنیانکن ملی را تحمل کنیم. انتظار ظهور در تعبیر آخوندی-فولکلوریک آن، اکنون میتواند به یک "آرماگدون" توراتی برای ملت ما بینجامد. آرزوی رهاننده نهائی را پیشوایان مذهبی زرتشتی، سرگشته از پیروزیهای پایانناپذیر نیروهای اهریمن و ناتوانی همیشگی آدمیان از چیرگی بر دیو درون خود (در بیشتر آدمها چندان هم در درون نمیماند) و همچون پادزهری بر سرنوشت تراژیک انسان، در فرایافت concept سوشیانس و دورانهای سه هزار ساله رستاخیز و پیروزی بر بدی و اهریمنی، به اندیشه مذهبی دادند. آن فرایافت آززوپرورانه، از آنجا به آئین یهود و مسیحیت راه جست و در سرزمین سوشیانس، "طبیعی" ترین باززائی خود را در مذهب شیعه یافت. (آن اندیشهمندان، بهشت و دوزخ و پاداش و کیفر آن جهانی را نیز همچون انگیزهای برای انسان اصلاحناپذیر، بر الهیات خود افزودند که به همان ترتیب به مذاهب دیگر رسید.) انتظار ظهور شمشیری دودم بوده است. میتوان در صورت سرهی زرتشتیاش که دیری نپائید، از آن انرژی زاینده گرفت و همدوش اهورا مزدا برای شکست نهائی اهریمن جنگید؛ یا میتوان، چنانکه در همه دورانهای انحطاط پیش آمده است، با تسلیم شدن هرچه بیشتر به نیروهای بدی و زشتی، با بیحرکت ماندن و کمک کردن به "چهار سوار آپوکالیپس" (جنگ، کشور گشائی، قحطی، طاعون) به آن شتاب بخشید ــ "عالم خراب گشت تو پا در رکاب کن." در پستترین دوران قرون وسطای اروپا (سده چهاردهم) همین رویکرد امثال کوچکمرد جمکران را در این سدههای دراز انحطاط اندیشه مذهبی ایران داشتند. مردمی که شب و روز از روزگار خود مینالند و حق دارند، با این باورها و تاریکاندیشیها بهتر از این سرنوشتی نخواهند داشت. اگر با فرستادن پیام الکترونیک (میتوان تصورش را کرد که بالاترین تکنولوژی به کجاها میرسد؟) و نامهنگاری به چاه و ضریح، مشکلات برطرف خواهد شد بفرمایند: بجای یک چاه دو تا دارند، با بزرگراه و بارگاه و تاسیسات و شعبههاشان؛ و در هر گوشه سرزمین، ضریحی برایشان آماده کردهاند سراسر آماده معجزات. مسئله همه در این یا آن مقام نیست که یک روز آرزومندانه، بستایند و روز دیگر سرخورده، دشنام دهند (هردو بر زمینه فضای عمومی "پاسیو" جامعه) و خود همواره در جامه پاک بیمسئولیتی، یک روز طلبکار و روز دیگر نالان، زندگی را بسر آورند. آن میلیونها که وزنه سنگین خرافهپرستی و خردستیزی خود را بر فرهنگ و سیاست ایران انداختهاند به اندازه هر مقام سیاسی و شخصیت تاریخی، گناهکار سرنوشت ناشاد خویشند. به زور آنها بوده است ــ تا چشم در تاریخ برمیگردد ــ که صداها راخفه کردهاند و سرها را بریدهاند و روزنههای روشنائی را بستهاند. به زور آنهاست که بالاترین شخصیت سیاسی کشور در جایگاهی مانند مجمع عمومی سازمان ملل متحد میتواند به آن آسودگی چنان یاوههائی بگوید و هیچ اتفاقی نیفتد. اگر آنها، زندانی جهان مهآلود پوشیده از هالههای گوناگون، نباشند چنین شخصی، فراورده پائینترین سطح فرهنگی در یکی از جامعههای واپسمانده جهان (لایههای پیشرفته درخشان جامعه ایرانی که همه امید ما به آنهاست به کنار) حقیقتا فکر نمیکند که هالهای پیکرش را درمیان گرفته بوده است.
مسافران ایران خبر از نگرانی روزافزون مردم، آن بخش طبقه متوسط و بالای مردم که پیرامون این مسافران را میسازد (ما هرکدام مردم خود را داریم) میدهند. همه جا سخن از تهدید جنگ است. خانوادهها هر چه بتوانند بیرون میفرستند و دوراندیشانه بسیج گریز احتمالی میکنند. در زیر سطح زندگی روزانه، هراس و بدبینی به آینده انباشته میشود. خبرهای خارجی هیچ خوب نیست و لاف زدنهای سران نظامی و غیرنظامی بجای دلگرمی دادن بر احساس ناامیدی میافزاید ــ با سرنوشت کشور در چنین دستهائی، با فرو افتادن در چنین ژرفاهائی جز فاجعه چه میتوان انتظار داشت؟ اینهمه، افزون بر بیترتیبی و ازهم بدر رفتن همه چیز است که در هر بازدید از ایران زنندهتز به چشم میخورد. پاسخ اینکه آیا از این هم بدتر ممکن است، همواره آری در میآید. آنچه مسافران طبعا کمتر میتوانند ببینند نگرانی در بالاترین لایههای حکومتی است که گاهگاه در سخنان احتیاط آمیز پارهای مسئولان و اظهار نظرهای آشکارتر پارهای مخالفان وفادار یا مجاز رژیم بازتاب مییابد. یک رویداد که میباید ترس را در قویترین دلها بیدار کرده باشد هیچ بر زبانها نیامده است ولی از نظر استراتژهای اسلامی میباید جای مهم، احتمالا تعیین کننده، داشته باشد. ویران شدن تاسیسات اتمی جنینی سوریه در حمله هوائی اسرائیل دو پیام اساسی داشت. نخست، کشورهائی هستند که نمیباید بمب اتمی داشته باشند. این کشورها یا مانند لیبی و کره شمالی امتیازاتی میگیرند و دست از بلندپروازیهای نامناسب برمیدارند یا مانند عراق و سوریه به زور اسلحه رویاهای خود را نقش بر آب میبینند. دوم، سیستم دفاع هوائی صدها میلیون دلاری که روسیه به جمهوری اسلامی و سوریه (از جیب و با "وام" یک میلیارد دلاری ایران) فروخته است به هر علت کار نمیکند. تکنولوژی امریکا و اسرائیل دست کم از عهده آنچه روسها آمادهاند به چنین رژیمهائی بفروشند پیشرفتهتر است. سران رژیم اسلامی که از وضع غمانگیز نیروی هوائی ایران آگاهند (سی سال پیش این نیرو با اسرائیل آن زمان پهلو میزد) بسیار به سیستم روسی خود دلخوش بودند. اف ۱٦ های اسرائیلی آن توهمات را از میان بردهاند. ایران دربرابر حملات هوائی امریکا یا اسرائیل بکلی بی دفاع است.
* * * یک نگرانی دیگر و ریشهدارتر به "دیکتاتور حقیری" که بر جمهوری اسلامی ریاست میکند و به جایگاهی که چاه جمکران در سیاستگزاری او و پشتیبانانش دارد برمیگردد. او و آن بخش "روحانیت" که پشت سر اوست گاهگاه انسان را به این اندیشه میاندازند که نه تنها درباره جنگ حسابهای اشتباهی میکنند، در ته وجود خویش بیمی از آن ندارند. همه روانشناسی و نظام اعتقادی آنها برگرد ظهور حضرت شکل گرفته است. آنها مامور آماده کردن اسباب ظهورند، چنانکه آن کوچکمرد بارها گفته است. اگر جنگ به گمانشان استکبار را درهم شکند جهان را به پیشباز آنکه از ژرفای جمکران برخواهد خاست خواهند برد و حقی بر گردن دنیا و آخرت خواهند یافت. اگر هم ببازند باز اسباب ظهور را راست خواهند کرد. مگر آنها افسار "کشور امام زمان" را در دست ندارند؟ یادآوری گاهگاهی نقش عادتها و قالبهای ذهنی، همانکه ازجمله ایمان نامیده میشود، در مصیبتهائی که به سر مردم میآید به ویژه در بحرانهای بزرگ لازم است. مردمی این گونه دچار تناقض و آشفتگی فکری که مائیم، خود را به جائی رساندهایم که ــ درست همچنانکه آلمانهای سده بیستم ــ احتمال دارد در زندگی یک نسل، نه یک بلکه دو مصیبت بنیانکن ملی را تحمل کنیم. انتظار ظهور در تعبیر آخوندی-فولکلوریک آن، اکنون میتواند به یک "آرماگدون" توراتی برای ملت ما بینجامد. آرزوی رهاننده نهائی را پیشوایان مذهبی زرتشتی، سرگشته از پیروزیهای پایانناپذیر نیروهای اهریمن و ناتوانی همیشگی آدمیان از چیرگی بر دیو درون خود (در بیشتر آدمها چندان هم در درون نمیماند) و همچون پادزهری بر سرنوشت تراژیک انسان، در فرایافت concept سوشیانس و دورانهای سه هزار ساله رستاخیز و پیروزی بر بدی و اهریمنی، به اندیشه مذهبی دادند. آن فرایافت آززوپرورانه، از آنجا به آئین یهود و مسیحیت راه جست و در سرزمین سوشیانس، "طبیعی" ترین باززائی خود را در مذهب شیعه یافت. (آن اندیشهمندان، بهشت و دوزخ و پاداش و کیفر آن جهانی را نیز همچون انگیزهای برای انسان اصلاحناپذیر، بر الهیات خود افزودند که به همان ترتیب به مذاهب دیگر رسید.) انتظار ظهور شمشیری دودم بوده است. میتوان در صورت سرهی زرتشتیاش که دیری نپائید، از آن انرژی زاینده گرفت و همدوش اهورا مزدا برای شکست نهائی اهریمن جنگید؛ یا میتوان، چنانکه در همه دورانهای انحطاط پیش آمده است، با تسلیم شدن هرچه بیشتر به نیروهای بدی و زشتی، با بیحرکت ماندن و کمک کردن به "چهار سوار آپوکالیپس" (جنگ، کشور گشائی، قحطی، طاعون) به آن شتاب بخشید ــ "عالم خراب گشت تو پا در رکاب کن." در پستترین دوران قرون وسطای اروپا (سده چهاردهم) همین رویکرد امثال کوچکمرد جمکران را در این سدههای دراز انحطاط اندیشه مذهبی ایران داشتند. مردمی که شب و روز از روزگار خود مینالند و حق دارند، با این باورها و تاریکاندیشیها بهتر از این سرنوشتی نخواهند داشت. اگر با فرستادن پیام الکترونیک (میتوان تصورش را کرد که بالاترین تکنولوژی به کجاها میرسد؟) و نامهنگاری به چاه و ضریح، مشکلات برطرف خواهد شد بفرمایند: بجای یک چاه دو تا دارند، با بزرگراه و بارگاه و تاسیسات و شعبههاشان؛ و در هر گوشه سرزمین، ضریحی برایشان آماده کردهاند سراسر آماده معجزات. مسئله همه در این یا آن مقام نیست که یک روز آرزومندانه، بستایند و روز دیگر سرخورده، دشنام دهند (هردو بر زمینه فضای عمومی "پاسیو" جامعه) و خود همواره در جامه پاک بیمسئولیتی، یک روز طلبکار و روز دیگر نالان، زندگی را بسر آورند. آن میلیونها که وزنه سنگین خرافهپرستی و خردستیزی خود را بر فرهنگ و سیاست ایران انداختهاند به اندازه هر مقام سیاسی و شخصیت تاریخی، گناهکار سرنوشت ناشاد خویشند. به زور آنها بوده است ــ تا چشم در تاریخ برمیگردد ــ که صداها راخفه کردهاند و سرها را بریدهاند و روزنههای روشنائی را بستهاند. به زور آنهاست که بالاترین شخصیت سیاسی کشور در جایگاهی مانند مجمع عمومی سازمان ملل متحد میتواند به آن آسودگی چنان یاوههائی بگوید و هیچ اتفاقی نیفتد. اگر آنها، زندانی جهان مهآلود پوشیده از هالههای گوناگون، نباشند چنین شخصی، فراورده پائینترین سطح فرهنگی در یکی از جامعههای واپسمانده جهان (لایههای پیشرفته درخشان جامعه ایرانی که همه امید ما به آنهاست به کنار) حقیقتا فکر نمیکند که هالهای پیکرش را درمیان گرفته بوده است.
تسلیم به ننگ وخواری وذلت یا جنگیدن با مشت خالی ؟
رژیم جمهوری اسلامی ایران 278 نفر را اعدام کرده است. ما بر ضد این اعدامها اعتراض می کنیم و سوال می کنیم کجاست انسانیت ما ؟؟؟ شاخه نورنبرگ وهسته شهر بایروت بنا به در خواست دبیر کل حزب مشروطه ایران از شاخه ها وهسته های حزبی اقدام به یک راه پیمائی وتهیه امضائ ازشهر وندان نمود از آنجائی که طبق در خواست کتبی این شاخه از مقامات این شهرجهت بر گزاری میز کتاب به هموندان ما اجازه ندادند وبه تقاضای فردی برای راه پیمائی وتهیه امضا ء موافقت نمود ند در روز 15.11.2007 در خیابانهای شهر بایروت در هوای سرد اقدام به جمع آوری امضا ء از شهر وندان آلمانی وپخش اعلا میه به صورت نمادین آویزان کردن پوستردر گردن ونقص مستمرو فاحش حقوق بشر در ایران به اعتراض در روزهای مختلف ادامه داده ونسبت به سیاستهای سر کوبگرانه جمهوری اسلامی دردرون ایران به ویژه در مورد تسلیحات اتمی وسیاست حمایت از تروریسم اسلامی وپشتیبانی از زندانیان سیاسی اعدام جوانان وسنگسار به آگاهی وافشا گری پرداختند که مورد توجه وپرسش شهر وندان آلمانی قرار گرفتند واز وضعیت موجود ابراز نگرانی نمودند مخصوصأ در مورد سخنان احمدی نژاد در مورد نفی هلوکاست مورد خشم وخروش این شهر وندان قرار گرفت طبق گزارش هموندان حزب مشروطه ایران با این اقدام در این برهه از زمان برای خود این فرصت طلائی را از دست نداده اندو همیشه خواستار این هستند که بدون دخالت ها ی نظامی راه را بر قیام سراسری مردمان ما در داخل کشور هموار وبر خود باوری وهم بستگی که در زمانی که دولتهای گوناگون از چهار گوشه جهان با ترو ریست ها دست به گریبان اند؛ در ایران دولت تروریستها، حکم فرمائی می کند ، وچون بیش از دیگران آسیب خورده ایم وبر آنیم که با افشاء گری واطلاع رسانی این بیماری درد ناک را به همت خود ریشه کن کرده به دنیائی به پیوندیم ، میان « نور روشنفکری وآزاد اندیشی » و « تاریکی جهل وبنیاد گرائی » با آغوش باز به استفبال گزینه اول خواهیم رفت این آینده مشترک ماست ، وبه هر وسیله ای تلاش به کار بسته ایم به روند سر نگونی این نظام شتاب بیشتری به بخشیم تا بار دیگر آن دورانهای قبل از فتنه وآشوب را برای فرزندان خود فراهم آوریم و به مرد م عزیز د ا خل ا یرا ن ند ا می دهیم ، که جوا نا ن شما ، روشنفکرا ن شما ، زند ا نی ها ی سیا سی شما ، ز نا ن شما ، دیگر تنها نخو ا هند بود ا علا م می کنیم . یرا ی آ زا دی هر چه زود تر ایرا ن از پا ی نخوا هیم نشست . و تا آ زادی کشورعزیز ایرا ن از دست آ خوند ها ی اسلا م نما در کنا ر شما خوا هیم بود کیست تا پاسخ درستی براین دو گانه زیستن داشته باشد؟در یک فرصت تاریخی که با هر دلایلی فراهم شد گروهی بی آزرم دزد وقاتل اوباش واراذل با زور چوب وچماق وبعدها مجهز به توپ وتانک وهواپیماهای جنگنده کالائی را ربودند وبر سر آن خوان هزار رنگ سفره گستراندند وهر کس هم که نگاه چپ به سهم خود دوخت چشمش را کور می کنند.کالائی که به چندین نسل و ملتی با تاریخ وفرهنگ کهن تعلق دارد را آن راه زنان با نام دین شبیه یورش اعراب صدر اسلام در جنگ های نهاوند وقادسیه ربودند و بر سر تقسیم آن نیز با یک دیگر سازش کردند وسهم مردم بی دفاع اعم از زن ومرد وکودک وپیر وجوان را به غارت وچپاول برده ومی برند. خودشان دادگاه دارندقاضی و محکمه از خودشان بند وسلول های مخوف خصوصی هم هر دسته از آن جنایت کاران خود برقرار کرده اند وبا اجاره کردن صدها گرسنه وبی کار اجنبی نیروهای امنیتی دایر کرده اند وزور ملت هم برای استرداد حق وحقوق خود ازآن جنایت کاران وخیانت کاران غاصب نیز بجائی نمی رسد چرا که با همان پول های بغارت برده شده هزینه های هنگفتی را در راه محافظت ازمخازن ومنابع آن گنجهای ربوده شده بمصرف می رسانند.دنیای غرب هم بی اعتنا به همه آن فریادها پیشنهاد هویج بعنوان مشوق به قاتلان می دهد که در اصطلاح این طرفی ها هویج برای رام کردن حیوان وحشی و چماق به معنی جنگ رو در رو تفسیر میشودبا همراهی صمیمانه هموندان گرامی آقایان / امین رمضانی / محمد علی قاری /ابراهیم قادر پناه /کیان شهامت دوست /جوادگلستانیمسئول شاخه حزب مشروطه ایران نورنبرگ آلمان /اصغرمردانی
اشتراک در:
پستها (Atom)
