۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

ايدئولوژی و مشکل «جان شريف آدميت»

اگر بپرسيم که چرا «مرتد» (يا «از مذهب و مکتب برگشته») را بايد کشت؟ ايدئولوژی، بخصوص نوع مذهبی آن، برايمان توضيح خواهد داد که: «هر فرد مرتد، با اين عمل آگاهانه و عامدانهء خود، از مقام آدميت و انسانيت فرو افتاده و ديگر فقط به حکم ظاهر انسان است اما، اگر چشم باطن بين داشته باشی و نگاهش کنی، می بينی که او ديگر انسان نيست؛ خوک است و سگ و حشره؛ حيوان نجسی است که بايد خونش را ريخت و جانش را گرفت تا ـ همچون همهء "مفسدان فی الارض" ـ زمين از لوث وجود ناپاکش پاک شود». امروز، از سر کنجکاوی شايد، ديوان سعدی را ورق می زدم که برخوردم به اين بيت مشهور او:تن آدمـی شريف است به جـان آدميتنه همين لباس زيباست، نشان آدميتو واژهء «آدميت» مرا به ياد يکی از اصطلاحات مهم علوم سياسی (و البته اجتماعی) انداخت که به همين «آدميت» مربوط می شود اما هنوز در زبان فارسی معادل دقيقی برای آن پيدا نشده است (و يا من از پيدا شدن آن بی خبرم). اين «واژه / مفهوم فرنگی» عبارت است از «dehumanization»، با تلفظی حدوداً اينگونه: «دی ـ هومان ـ ايزاسيون» در فرانسه و «دی ـ هيومن ـ ايزيشن» در انگليسی. و فکر کردم بد نيست اين هفته خواننده ام را با خود به گردشی در اين مفهوم بسيار اساسی ببرم.البته کسانی که با زبان های لاتين آشنا هستند اغلب براحتی بخش عمده ای از معنای اين واژه را درک می کنند چرا که می دانند هر کجا که پيشوند «de» در آغاز واژه ای ترکيبی بيايد معنای آن را معکوس می کند و چون واژهء human، به معنی «آدم» و «انسان» و «بشر»، برايشان آشنا است، حدود معنائی اين «مفهوم معکوس» را نيز بسهولت درک می کنند؛ هرچند که بعلت فقدان يک واژهء شفاف برای توضيح آن در زبان فارسی، ناچارند از جملات توضيحی استفاده کنند. يعنی، ما دارای واژه های «آدم و انسان و بشر و بشريت» و نيز «حقوق بشر» و غير آنها هستيم اما، وقتی می خواهيم عملی را توضيح دهيم که يک روند سلبی را در مورد آنها اعمال می کند، دچار کمبود واژه می شويم. من، برای اينکه بدانم اين مفهوم تاکنون در فارسی چگونه توضيح داده شده به چند فرهنگ واژگان مراجعه کردم و عباراتی اين چنين را در برابر واژهء فرنگی dehumanization يافتم:1. نا انسانی کردن2. از خصائص انسانی محروم شدن3. فاقد احساسات انسانی کردن4. فاقد صفات انسانی شدنملاحظه می کنيد که توضيحات فوق علاوه بر اينکه تکليف دستور زبانی واژه را روشن نکرده و آن را هم بصورت «فعل لازم» شدن (که مفعول لازم ندارد!) و هم بصورت «فعل متعدی» کردن (که مفعول لازم دارد!) معنا کرده اند، هيچ کدام نيز معادل دقيقی برای اين واژهء مهم علوم اجتماعی و سياسی بشمار نمی روند. يعنی، اگر به توضيحی که در علوم اجتماعی در مورد اين واژه داده می شود توجه کنيم، در می يابيم که توضيحات چهارگانهء فوق هيچکدام به درستی رسانای مقصود نيستند. با توجه به اينکه واژهء مزبور در زبان فرنگی نشانگر يک فعل متعدی است، شايد بتوان مجموعهء توضيحات چهارگانهء فوق را در چنين عبارتی فشرده کرد: «سلب انسانيت از انسان يا بشريت از بشر». يعنی ما با يک «فعل» روبرو هستيم که از جانب «فاعل» بر «مفعول» اعمال می شود. کسی انسانيت يک انسان را از او می گيرد و سلب می کند ـ درست همانگونه که در ارتش از افسران خاطی «خلع درجه» می شود و يا از روحانيون «خلع لباس». در اينجا نيز فاعل فعل «دی ـ هيومن ـ ايزاسيون» اعلام می دارد که شخص يا اشخاصی «انسان نيستند» و به مرتبه ای پست تر از «انسان» سقوط کرده اند. من، با توجه به مراتب فوق، معتقدم که شايد معادل بهتر فعل مزبور در زبان فارسی «انسانيت زدائی» باشد. پس، تا اطلاع ثانوی و تا زمانی که کسی واژهء بهتری را پيشنهاد نکرده است، من از اين «اسم فعل ترکيبی» استفاده می کنم.در علوم اجتماعی و سياسی، «انسانيت زدائی» را چنين تعريف می کنند: روندی که در طی آن اعضاء يک گروه از مردم مدعی می شوند که گروه ديگری از مردم از آنها فرودست ترند. اين اعلام نظر می تواند صريح يا بصورتی تلويحی انجام گيرد و معمولاً يکی از صورت های عام آن را با عنوان "نژاد پرستی" می شناسيم. اما صورت های گوناگون آن را متوجه تقليل و فرودست سازی گروه های ديگری نيز يافته ايم. (نظير اينگونه تعريف را، مثلاً، می توانيد در نوشته های «پيتر لونر Peter S. Leuner، رئيس بخش علوم اجتماعی دانشگاه ريچموند بريتانيا بيابيد. البته ماشين جستجوی «گوگل» هم هست که هر راه درازی را کوتاه می کند!)از جملهء گروه های مورد تهديد روند «انسانيت زدائی» و «فرودست گردانی» می توانيم در کشور و فرهنگ خودمان از اين ها نام ببريم: گروه های قومی، مليت های ديگر (بيگانگان، مثلاً، انيرانيان)، گروه های مذهبی (در مدارج مختلفی از داشتن انسانيت فرو دست، از زرتشتيان و کليميان و مسيحيان گرفته تا درويشان و شيخيه و بهائيان)، گروه های سياسی (مثل کمونيست ها و گروهی که در رسانه های رسمی بجای «مجاهدين» با اصطلاح «منافقين» شناسائی می شود)، دگرباشان (همجنس گرايان، دوجنسيتيان)، معلولين و ناتوانان جسمی، و نظاير اين ها.فاعل فعل «انسايت زدائی» را معمولاً می توان در ميان دولت ها، سازمان های مختلف سياسی و اجتماعی و مذهبی، و گروه های ظاهراً آرمانخواه و اخلاقی و صاحب مکاتب ايدئولوژيک يافت. اساساً، کوشش برای «انسايت زدائی» پديده ای برخاسته از بستر ايدئولوژی ها (چه مذهبی و چه غير مذهبی) است که در ظل تقسيم بندی های گسترده ای همچون «خودی ـ غير خودی»، يا «يگانگان ـ بيگانگان» و «مؤمنين ـ کفار» عمل می کند.کارکرد اين فعل هم چيزی نيست جز هموار کردن راه برای گشودن دست تعدی و تطاول بر گروه های «انسانيت زدائی» شده بوسيلهء گروهی که از آنها «انسانيت زدائی» کرده است. به کلام ديگر، انديشهء «انسانيت زدائی» چارچوبی نظری را فراهم می آورد تا مجريان فرمان تعدی و تطاول، با راحتی خيال، کار خود را انجام داده و دچار ترديد و حتی عذاب وجدان نشوند.شايد مشهورترين مورد معاصر کاربرد اين روند را بتوان در پيدايش آلمان هيتلری و برپا شدن کوره های آدمسوزی آن دانست. نازيسم از پسزمينهء فلسفی «ابر انسان» يا «ابر مرد» يا «سوپر من» (در انگليسی) و يا «اوبر منش» (در آلمانی) تغذيه می کرد و، با توسل به نظريهء «تحول انواع» چارلز داروين، برآن بود تا مرحلهء بالاتری از تکوين آگاهانهء انسان را آغاز کند و از انسان تاريخی تنابنده در نيمهء نخست قرن بيستم انسانی بالاتر و والاتر بسازد. بعبارت ديگر، از نيچه در فلسفه گرفته تا اشتراوس در موزيک، روشنفکران قرن نوزده زمينه ای را فراهم ساخته بودند که عوام مداری هيتلر و يارانش توانست از آن برای برپا ساختن چارچوب نظری نازيسم استفاده کند. اين «دار و دسته» از لحاظ ايدئولوژيک قائل به وجود «نژادی» بود که می توانست «ابرمرد» را در درون خود بزايد. از نظر آنان، اين «مادر زاينده» عبارت بود از نژاد آريائی، بعنوان مدل واقعی انسانی که می تواند به ابرمرد متحول شود. در مقابل اين مدل نيز «نژاد فرودست» سامی / يهودی قرار داشت که قابليت فراشدن به ابرمرد را نداشت. پس «قابليت فراشدن به مرحلهء ابر انسان» شاخصی شد تا انسانيت انسان ها مورد سنجش قرار گيرد و از برخی نژادها و تيره ها «انسانيت زدائی» شود. آنگاه براحتی می شد اين انسان های پست و «انسانيت زدائی» شده را از سر راه تکامل بشری برداشت. و چنين بود که روند «انسانيت زدائی» چهار چوبی نظری را فراهم يافت تا جنايت بزرگ کشتار ميليون ها انسان صرفاً نوعی «گند زدائی» و «پالايش» محسوب دارد. يعنی، ايدئولوژی نازيسم بر اين پايه عمل می کرد که وقتی آدميان تبديل به زباله شدند براحتی می توان اجسادشان را در کاميون تلنبار کرد و در گورهای دسته جمعی و ناشناس مدفون ساخت.به تاريخ نزديک ايران خودمان بنگريم. اگرچه اکنون منبع سخنی که نقل می کنم در دسترسم نيست اما چون آن را خود خوانده و ديده ام می توانم بعنوان يک نمونهء وطنی به استدلالی از آقای خمينی اشاره کنم، هنگامی که، با صدور فرمانی صريح، دست خلخالی و دژخيمان ديگر را باز گذاشت تا گروه گروه از مخالفين حکومت اسلامی مبتنی بر ولايت فقيه را به تير و چوبهء دار ببندند. او، در برابر اعتراض به اينکه اينگونه کشتارهای بی رويه مخالف «حقوق بشر» است گفت که «اشتباه شما در آن است که تصور می کنيد اينها که اعدام می شوند بشرند». کشتار گروهی زندانيان عقيدتی و سياسی، در پيشگاه پذيرش آتش بس جنگ عراق و ايران، ريختن اجساد اين قربانيان در کاميون های خون چکان ارتشی و دفنشان در گورهای دسته جمعی گورستان هائی همچون «خاوران»، بخوبی توازی عمل حکومت خمينی و هيتلر را نشان می دهد.من اين دو نمونه را بدان خاطر آوردم تا نشان داده باشم که روند «انسانيت زدائی» چگونه با «ايدئولوژی» ارتباط مستقيم دارد، خواه آن ايدئولوژی مذهبی باشد و خواه ـ ظاهراً ـ ربطی به مذهب پيدا نکند. ايدئولوژی ـ در هر صورت خود ـ هم اهل ايمان می آفريند و هم اهل گمراهی، دارالاسلام و دارالکفر می سازد، و «جهاد» يا «جنگ مقدس» را برای از بيخ برکندن «انسان های فرودست» اختراع می کند.اگر بپرسيم که چرا «مرتد» (يا «از مذهب و مکتب برگشته») را بايد کشت؟ ايدئولوژی، بخصوص نوع مذهبی آن، برايمان توضيح خواهد داد که: «هر فرد مرتد، با اين عمل آگاهانه و عامدانهء خود، از مقام آدميت و انسانيت فرو افتاده و ديگر فقط به حکم ظاهر انسان است اما، اگر چشم باطن بين داشته باشی و نگاهش کنی، می بينی که او ديگر انسان نيست؛ خوک است و سگ و حشره؛ حيوان نجسی است که بايد خونش را ريخت و جانش را گرفت تا ـ همچون همهء "مفسدان فی الارض" ـ زمين از لوث وجود ناپاکش پاک شود».آن کس که هواپيمای پر از بنزين را به برج های نيويورک می کوبد و چندين هزار نفر را می کشد، نخست در ذهن خود از ساکنان آن برج ها «انسانيت زدائی» کرده است و ديگر هراسی از آن ندارد که همهء آن «نا انسان ها» را يکجا در آتش و آوار بسوزاند. آن کس که در بغداد اسير فرنگی می گيرد و خندان خندان در برابر دوربين سر از تن او جدا می کند يقين دارد که آنچه می کشد انسان نيست و، مطابق فتوای بزرگانش، به «ذبح شرعی» يک موجود انسانيت زدائی شده مشغول است.آن کس که سرزمينی را مستعمره می کند و بی اعتناء به معيشت مردمانش به استثمار آنها و منابع شان می پردازد، يا سرخ پوستان را قتل عام می کند و يا بر سر کودکان عراقی بمب های خوشه ای می ريزد نخست اين مردم را از «انسانيت» خلع کرده و آنگاه هرچه را که می خواهد با آنها می کند. توجه کنيم که تعدی به ديگری و ديگران بر بنياد روند «انسانيت زدائی» با «مجازات» فرق دارد. کسی که مجازات می شود از مقام انسانيت فرو نيافتاده است، مرتکب جرمی شده و مطابق قواعد موضوعه ای که بر جامعه حاکمند به جزای کار خود می رسد. اما انسان قرار گرفته در معرض روند مرگبار «انسانيت زدائی» اغلب نه آدمی منفرد است و نه لزوماً «مجرم»؛ بلکه به مجموعه ای تعلق دارد که کل آن مجموعه از مقام و حقوق انسانی خويش فرو کاسته شده و محروم گرديده است. دليل روشن است: ايدئولوژی در گروه نضج می گيرد و دشمن خود را نيز در گروه های ناباور بخود می جويد. يعنی، ايدئولوژی ها ـ چه مذهبی و چه غير آن ـ در سطح زندگی اجتماعی، ناگزير به تبعيض و تفاوت گذاشتن اند، جامعه را به خودی و نا خودی، و به يگانه و بيگانه، تقسيم می کنند و ملاک اين تقسيم بندی نيز پذيرش يا طرد اصول بنيادين خود ايدئولوژی است. تعريف هر ايدئولوژی از انسانيت نيز چيزی نيست جز عضويت داشتن در گروه خودی و پيروی کردن از «اصول و ارزش» های حاکم بر آن. آنکه در بيرون دايره قرار می گيرد غير خودی محسوب می شود؛ پس منزلتی فرو دست دارد و قابل «پاکسازی» است.اما روند «انسانيت زدائی» تنها در اشکال فاحش جنايت های بزرگ ظهور نمی کند. همهء ما، اغلب بی آنکه قدرت اجرائی انهدام و کشتار داشته باشيم، برای تحقير (=حقير کردن، کوچک کردن، فروکاستن) ديگری، از او و هم گروهی هايش ـ لااقل به مدد کلام ـ انسانيت زدائی می کنيم. دشنام دادن خود يکی از راه های چنين کاری است و ما اغلب مخاطب دشنام خود را به حد حيوانات گوناگون تقليل می دهيم. آدمی که رگ گردنش بيرون می زند و ديگری را «خر و الاغ و خوک و پدرسگ» می خواند در واقع مشغول انسانيت زدائی از مخاطب خويش است. در اينجا تفاوت کار تنها در آن است که يک شخص منفرد اغلب نمی تواند مرزهای اين انسانيت زدائی را به منهدم ساختن مخاطب بکشاند و، بناگزير، به اين حد از تحقير و تقليل بسنده می کند. صفت تحقيری «حشرات الارض» را نيز همه شنيده ايم؛ صفتی برای نشان دادن بی مقداری و بی قابليتی ديگران. حشره را می توان بی هيچ دغدغه ای کشت، امشی کرد، در آتش ريخت و خوشحال هم بود که جامعه از وجود ناپاکش پاک شده است. همچنين هميشه ضروری نيست که روند اجرائی «انسانيت زدائی» با کلماتی صريح و بی ابهام همراه شود. مهم نفس روند خودی و غيرخودی کردن است. اين روند، تلويحاً برای خودی ها حقوق و امتيازاتی را قائل می شود که غيرخودی ها از آن برخوردار نيستند. در عين حال، دامنهء اين حقوق و امتيازات می تواند، بسته به شرايط، گستره ای از تحمل تا انهدام را در بر گيرد. مثلاً «اهل کتاب» تحمل می شوند اما بهائی ها حق داشتن قبرستان، و فرزندانشان حق تحصيلات عاليه، را ندارند. حسينيهء دراويش را می شود به آتش کشيد و «منافقين» را ـ همانگونه که در صدر اسلام ـ به شمشمير و آتش گلوله کشت. چرا که اين ها در دادگاه ايدئولوژی گروه غالب، پيشاپيش، دستخوش روند «انسانيت زدائی» شده و به چيزی فرودست انسان تقليل يافته اند.تجربهء تاريخی ـ که آزمايشگاه عملی علوم سياسی و اجتماعی است ـ نشان می دهد که ديکتاتورها، حکومت های فاشيستی و رژيم های ايدئولوژيک اغلب گروه هزار رنگ «غير خودی ها» را در واژهء کوتاه و فشردهء «دشمن» خلاصه می کنند و می گويند: «از آنجا که "ما" بر حق هستيم، دشمن ما ناحق است و به همين دليل حقی ندارد، حقوقی شامل حالش نمی شود و از ميان برداشتنش عين صواب، و ثواب، است». در اينگونه رژيم ها حتی وجود و حيات گروهی بعنوان «اپوزيسيون قانونی» چندان قابل تحمل نيست و اعضاء اين گروه هرچه بکوشند تا خود را در ميان «خودی» ها جا دهند نمی توانند اين نکته را ثابت کنند که دری گشوده به سوی «دشمن» ندارند و رخنه گاه و چشم اسفنديار رژيم محسوب می شوند ـ که البته اگر به وجود اپوزيسيون نياز بود می توان از وجود آنها استفاده کرد اما به محض رفع احتياج بايد آنها را از صفوف خود راند.حال وقت آنست که بر زمينهء آنچه گفته شد، به اين نکته توجه کنيم که واقيت وجود روند «انسانيت زدائی» و اصرار سردمداران حکومت های ايدئولوژيک برای اعمال آن نسبت به «دشمن» شان، خود تلويحاً مؤيد اين واقعيت نيز هست که «انسان» در حيثيت عام خود دارای موقعيتی است که بدون عزلش از آن حيثيت نمی توان براحتی با او رفتاری را پيشه کرد که نسبت به حيوانات پست و نامفيد و از بين بردنی (بهر معنی که در هر فرهنگی دارند) اعمال می شود. يعنی، در همهء فرهنگ ها و زمان ها و حکومت ها، هيچکس منکر آن نيست که «انسانيت انسان» موقيت و حيثيتی است که بخاطر آن نمی توان به جان و مال و ناموس و آزادی افراد تجاوز کرد. يعنی، انسان ها بطور طبيعی در داخل اين حيثيت و موقعيت حفظ کننده قرار دارند.ما می توانيم نمونهء اينگونه «موقعيت های محافظ» را در موارد مختلفی مشاهده کنيم. مثلاً، روايت شيعيان در مورد سفر علی بن موسی الرضا به خراسان شامل اين قصهء کوتاه هم هست که او چون به نيشابور رسيد مردمان از او سخنی به يادگار خواستند و او گفت که خداوند ولايت ما را «حصن» خود قرار داده و گفته است: «فمن دخل حصنی آمن من عذابی»؛ يعنی، هرکس که در حصن من داخل شود از عذاب من ايمن می گردد. همهء دستگاه های اخلاقی بر بنياد يک چنين مدلی ساخته شده اند و تصوری از «انسانيت» را ارائه می دهند که به مدد آن حصنی و حفاظی بر گرداگرد آدميان کشيده می شود و «جان و مال و ناموس و آزادی» افرادی که در داخل آن حصن قرار می گيرند «محترم» بشمار می آيد. توجه کنيم که واژهء محترم خود از حريم و حرام می آيد؛ يعنی محدوده ای که «حريم» است و تجاوز به آن «حرام» شناخته می شود. «انسانيت» نيز يک چنين حريمی است و هرکس که در داخل آن قرار می گيرد از تعدی مصون می شود. و از همين روست که در همهء فرهنگ ها بايد راهی برای خارج کردن غيرخودی ها از حريم و حصن اجتماعی انسانيت (يا «آدميت») جست تا بتوان به مدد آن هر جنايتی را به عمل نيکو و هر تعدی را به ثواب مبدل ساخت.توجه کنيم که يکی از موارد مهم کارآمدی «انسانيت زدائی» در جنگ ها پيش می آيد که طی آن افرادی که هرگز يکديگر را نديده و با هم مشکل و مسئله ای ندارند بايد روبروی هم ايستاده و قصد جان يکديگر کنند. نظريهء «انسانيت زدائی از دشمن» به سرباز کمک می کند که، به هنگام کشتن سربازی از لشگر روبرو، او را همچون يک انسان نبيند. مثلاً، می دانيم که، در شريعت اسلامی، «قتل» عمل بد و مجازات برداری است اما با يک استثناء و آن قتل «فی سبيل الله» (در راه خدا) خوانده می شود. اگر نيت «قربتاً علی الله» (برای نزديک شدن به خدا) باشد، هر جنايتی به عملی پسنديده و پاداش پذير تبديل می شود. در راه خدا کشتن و کشته شدن هر دو کاری نيکوست؛ اگر کشتی و بردی که غنائم و نعمات دنيوی از آن توست و اگر شکست خوردی و کشته شدی جايگاهت در بهشت محفوظ است. و آنکه يکسر به اسفل السافلين جهنم فرستاده می شود کشتهء توئی ست که زمين را از لوث وجود دشمن پاک ساخته ای. کتاب های تاريخی طرفين يک جنگ را که می خوانی می بينی که دشمن برای هر دوی آنها جنبه ای فرودست تر از بشر را دارا بوده است، دشمن هميشه وحشی و خون آشام و بی اخلاق است و تو وظيفه داری که از ادامهء حيات او جلوگيری کنی؛ مگر آنکه صرف در آن باشد که او را به اسيری بگيری، برده اش کنی، کار بی دستمزد از او بکشی و زن و دخترش را نيز «تصرف» کنی و پس از «مصرف» به دور اندازی ـ درست همان کاری که اعراب نومسلمان شبه جزيره با «ايرانيان انسانيت زدائی شده بوسيلهء اسلام» کردند.حال، با توجه به اينکه تجاوز به حريم انسانيت افراد متضمن اين همه مقدمه چينی و نظريه پردازی است، می توان پرسشی را مطرح ساخت: اگر همهء فرهنگ ها در طول تاريخ خود برای «انسانيت انسان» ارزش و اعتبار و احترام قائل بوده اند ديگر چه معنای خاص نوينی را می توان در «اعلاميهء حقوق بشر» امضاء شده بوسيلهء نمايندگان ملل متحد در دوران مدرن يافت؟و پاسخ ما به اين پرسش است که ما را با ژرفای مفهوم «حقوق بشر امروزين» آشناتر می سازد. تنها تفاوت اين «حقوق بشر مدرن» با آن «حرمت مقام انسان» در سراسر تاريخ آن است که در ساحت حقوق بشر مدرن هيچکس نمی تواند، به هر دليل که بيانگاريم، از آدميان «انسانيت زدائی» کند و حقوق آنها را همچون لباسی از تن ايشان خارج سازد. مفروض بنيادين و اصلی ساختمان حقوق بشر مدرن آن است که انسانيت انسان از او جدا شدنی و خلع کردنی نيست و به بهانهء آلودگی افراد به هولناک ترين جنايت ها و بدکاری ها نيز نمی توان آنها را از حقوق طبةعی شان محروم کرد. از اين منظر که بنگری می بينی که هيتلر جمايتکار را حتی بايد منصفانه محاکمه کرد و، تنها در صورت محکوم شدن، به مجازات رساند. و او، از لحظهء دستگير شدن تا لحظهء مجازات، دارای تمام همان حقوقی است که آدميان جنايت ناکرده از آنها برخودارند. بدينسان، «حقوق بشر» سنگ بنای ساختمان رفيعی می شود که در هر طبقهء آن جنبهء خاصی از حقوق ذاتی و خلل ناپذير و جدانشدنی انسان عام و منتشر مورد توضيح و تسجيل قرار می گيرد. يعنی، تنها در ظل اينگونه تصور از حقوق بشر است که برده داری ممنوع می شود، اسير جنگی را نمی توان به هر کاری وا داشت، شکنجه ممنوع است، مجازات کردن بی محاکمهء قبلی در دادگاه صالحه حکم بی قانونی را دارد و...بدينسان، روشن می شود که چرا حکومت های ايدئولوژيک به اين آسانی ها اعلاميهء حقوق بشر را بر نمی تابند و، هر يک بگونه ای، می کوشند تا از زير تعهدات خود نسبت به آن شانه خالی کنند. داستان پيدايش «حقوق بشر اسلامی» در ايران خود نمونه ای از اين تلاش های بنيان شکن است. حقوق بشر، با گرفتن صفت اسلامی، در واقع دری گشوده می يابد برای فعال کردن و اعمال «انسانيت زدائی» از طريق بازگشت به تصور ماقبل مدرن از «حقوق بشر». چرا که اگرچه مسلم است که در اسلام نيز «حقوق بشر» وجود دارد و در طی قرن ها در شريعت اسلامی مدون نيز گشته است؛ اما اين حقوق، به لحاظ اسلامی بودن و اسلامی خوانده شدن، صرفاً به مؤمنان (که در اينجا با واقعي يا جعلی بودن ايمانشان کاری نداريم) تعلق می يابدو «همهء بشريت» را شامل نمی شود. در اين صورت، تفاوتی ماهوی مابين «حقوق بشر اسلامی» و «حقوق بشر آشوربانيپال» وجود ندارد. اين هر دو دری گشوده بر کارا شدن روند «انسانيت زدائی» دارند.اينگونه است که وقتی به مسئله از منظر فلسفهء اجتماعی می نگريم در می يابيم که تفاوت ايدئولوژی ها با مفاهيمی همچوم دموکراسی، آزادی، سکولاريسم در «عاميت» و «استثتاء ناپذيری» اين دستهء دوم است که کل تلاش های اهل ايدئولوژی را بی بها و ثمر می کند و تنها راه متوقف و مسدود کردن روند «انسانيت زدائی» را در پذيرش بی چون و چرای «عاميت» و «استثتاء ناپذيری» حقوق بشر می داند.من فکر می کنم که ما زندگان در اين عصر و عهد بايد از آن شاکر باشيم که، برای سنجش اينکه خود در کجای تاريخ مدنيت انسان ايستاده ايم، و چگونه می توانيم وضعيت و موقعيت خود را بهتر کنيم، در دوران زندگی مان سنجه های ساده و قابل دسترسی همچون «اعلاميهء حقوق بشر» فراوانند. اما مهم آن است که ما بتوانيم آنها را نه در زبان و الفاظ که در دل و جان خويش دريابيم و بکار گيريم.
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟

هیچ نظری موجود نیست: